شروع

نویسنده :رها
تاریخ:چهارشنبه 10 تیر 1394-10:35 ق.ظ






" بسم الله الرحمن الرحیم "



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کمی توضیح

نویسنده :رها
تاریخ:یکشنبه 24 تیر 1397-03:42 ب.ظ

میگفت دکتر مشاور بهم گفته خداوند همه مخلوقاتشو به یک اندازه دوست داره و به یک چشم میبینه ، فرقی هم بینشون نمیذاره، این خود آدما هستن که انتخاب میکنن حسین باشن یا یزید . 
گفته وقتی فحش میدی از چشم خدا نمیفتی چون دوستت داره ، اما به بنده های دیگش که اونا رو هم دوست داره داری توهین میکنی . و این ینی یک قدم دور شدن از محبوب .
یه سری تکنیک هم بهش یاد داده ، مثلا چند دقیقه فکر کردن روی هرکاری که میخواد کنه .
همسر میگفت یادش بوده که جلسه قبل گفتم روزی دو پاکت سیگار میکشم.
ازم پرسیده چرا ؟ گفتم چون فکر میکنم آروم میشم اینطوری .
بعد بهم گفته اینم باز به همون باورت برمیگرده که فکر میکنی فحش بدی تخلیه میشی .
گفته اگه این ریشه باورت اصلاح شه ، نصف راه رو رفتی .
خلاصه که زیاد با هم حرف زدن . فقط همسر جسته گریخته تعریف میکنه . 
منم اون روز با همسر رفتم . ینی خودش خواست برم . اما بیرون نشستم. گفتیم شاید یه وقت لازم باشه منم باشم .
نمیدونم این هفته چی بشه . ساعتش مناسب نیست واسه من ، وقت خواب بهار هست .
قرار شده تماس بگیرم ببینم نمیشه جابجایی بزنن، چون همسر هم میگه اون ساعت یکم سختمه .
ببینیم چی میشه .
یه چیز دیگه اینکه نمیدونم دکتر چیزی به همسر گفته یا نه ؟!
چون مدتیه محبت کلامیش بیشتر شده !! لجبازیشم کمتر شده .
که جای شکر داره .
اگه این منت گذاریها و نمیتونم و نمیرم ها هم کمتر میشد خیلی عالی میشد . به واقع امیدی ندارم قطع بشه . راضیم به همین که کمتر شه .
بدبختی اینجاست که خانوادش هنوزم اعتقاد دارن وقتی میگه نمیتونم باید بیاد بیرون ، تازه دنبال کارم هستن واسش !!
و همین تحریکش میکنه . 
وقتی هم عصبی و خسته از سرکار میاد ، اونا هی دورشو میگیرن که مثلا سروصدا نکنه و یه جورایی انگار بزرگش میکنن ! 
خب همین توجه های غیر منطقیه که نمیذاره بزرگ شه !
یه شب که کارشون طول کشید و از پشت تلفن خشم همسر نمایان بود . دست و دل خانوادش لرزید ، تا جایی که تسبیح و ذکر و .. و .. واسه آرامش دل همسر اومد روی کار . شاید ظاهرا آروم باشن و حتی باهاشم بحث کنن اما واقعا هربار که بفهمن همسر از شرایطی راضی نیست ، دست و پاشونو گم میکنن ! 
همسر اون شب اومد خونه ، اونقدر دیروقت بود که بهار خوابیده بود ، ما هم برگشته بودیم پایین . بهش حق میدادم خسته باشه ، عصبی باشه و .. اما حق نمیدادم دوباره بخواد منت بذاره و ساز خارج شدن رو کوک کنه . این شد که جلوش وایسادم . آخرشم زدم زیر گریه .( فرداشم در جواب مادرش که پرسید دیشب میثم چیزی نگفت ، گفتم چرا همه چیز گفت ، همه چیزم شنید .که بدونه من دیگه مثل خودشون نمیخوام عیب های همسر رو بزرگ کنم و عقب بکشم)
بخدا کسی جای من نیست . اصلا گیرم من قبلا فرد مستقلی نبودم ، بخدا یک زن وابسته و بی عرضه هم ناراحت میشه هرروز بشنوه بخاطر توئه که میرم سرکار و اگه نبودی راحت زندگیمو میکردم و فلان و بهمان ! 
دیگه چقققققدر ؟؟؟؟!!! 
اینو خطاب به همه کسایی که نقد دارن رو نوشته هام میگم .



پ.ن : 
من تازه چند ماهه به صورت منسجم و جزئی تر دارم از اخلاق و عادات ناپسند خانواده همسر حرف میزنم ، چون میبینم تمام بی مسئولیتی های همسر بخاطر تربیت غلط خانوادش هست که متاسفانه هنوزم ادامه داره و تلاشهای من در مقابلش خیلی کمرنگ تره ! 
میگم که هرکی تجربه تاهل نداره ، متوجه بشه وقتی وارد زندگی مشترک با یک فرد میشه در واقع داره وارد یک فرهنگ تربیتی میشه ! اونم واسه یک عمر !! 
شاید بین همه ، من تنها همچین زندگی ای داشته باشم و بقیه گل و بلبل باشن . اما مینویسم بلکه شاید کس دیگه ای گرفتار نشه . گرفتار یک مرد بی مسئولیت با یک خانواده کنترل گر !
خوب یا بد باید آگاهانه انتخاب کرد و با چشم باز پیش رفت . 
زندگی مشترک هم با خانواده همسر توی یه ساختمون هیچ وقت استقلال قطعی رو ایجاد نمیکنه. 
اینو من تنها نمیگم میتونین از اطرافیانتون که زندگی مشابه دارن بپرسین.
نمیگم صددرصد بده ، فقط میگم کامل مستقل نخواهید بود .
و همه چیز دست خود زن و شوهر هست که بتونن حریم ایجاد کنن ، در کمال احترام و ادب .








داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : الکی

نویسنده :رها
تاریخ:چهارشنبه 20 تیر 1397-09:50 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : جلسه اول

نویسنده :رها
تاریخ:چهارشنبه 13 تیر 1397-03:43 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : م ش ا و ره

نویسنده :رها
تاریخ:چهارشنبه 6 تیر 1397-08:24 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : ماشین

نویسنده :رها
تاریخ:شنبه 2 تیر 1397-06:37 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : گاردگیری

نویسنده :رها
تاریخ:چهارشنبه 30 خرداد 1397-03:38 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : دل نگران

نویسنده :رها
تاریخ:چهارشنبه 23 خرداد 1397-02:55 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : هیئت

نویسنده :رها
تاریخ:جمعه 18 خرداد 1397-05:56 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : غ ذ ا

نویسنده :رها
تاریخ:دوشنبه 14 خرداد 1397-04:51 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

احیا و بهار

نویسنده :رها
تاریخ:دوشنبه 14 خرداد 1397-12:26 ب.ظ

خواب بعدازظهرشو کامل میکنه ، با خودم فکر میکنم شب چقدر میتونه بیدار بمونه .
شام بالا هستیم طبق معمول ، وقتی میایم پایین همسر میره تو اتاق و هنوز رو تخت نرفته خوابش میره، دیر اومدن ، کلی کار داشتن ، خسته بود .
من و بهار میشینیم پای تی وی . 
حسینیه هم نزدیکمون هست ، ولی دوست ندارم برم ، همسایه ها هستن ، منم جایی که بشناسنم راحت نیستم . خصوصا اینکه خودم زیاد کسی رو نمیشناسم و بقیه هم اگه بشناسن بعنوان عروس خانواده همسر میشناسن. ترجیح میدم سرم به کار خودم باشه .
هیئت مورد علاقمم دوره ، همسر هم که خواب .
این میشه که پای تلویزیون میشینم.
گلچین میکنم برنامه ها رو ..
دعای یه شبکه ، سخنرانی یه شبکه دیگه و دعای قرآن به سرم یکی دیگه ..
بهار در همه احوال با منه ..
دارم جوشن کبیر رو همراه با مداح زمزمه میکنم در حالیکه بهار از سروکولم بالا میره ، اونقدر که کمر و کتف و شون هام کوفته شده .
بعد موهامو شون میکنه ، میکِشه، میکنه و دوباره شونه میکنه .
میگم سبحانک یا ... نگام میکنه ، نمیذاره توجه کنم ، یه ریز حرف میزنه و سوال میکنه .
بعضی وقتا هم ادامو درمیاره ..
طرز نشستنم، طرز قرار گرفتن دستام ، جوری که برای خاروندن کف پامم الگو برداری میکنه . مثل وقتایی که نماز میخونم، من در جهت قبله ام ولی بهار در جهت من خخ همه کارمم تقلید میکنه . 
میرسه به دعای قرآن به سر ..
نخییر انگار دلش نمیخواد بخوابه ..
دوست داشتم تنها باشم این لحظه .. خلوت و ..
هم بیداره، هم قرآن رو ازم میگیره .. ! هم جوری صفحه میزنه که بعضی برگه ها پاره میشه ، قرآن عروسیمه ، دلم ریش میشه . میخوام ازش بگیرم نمیده ، حواسم از دعا پرت میشه . میگم ولش کن بذار هرکار میخواد کنه . 
هنوز شروع نشده ، میدوئم یه قرآن کوچولو برمیدارم، تا اونو دستم میبینه میگیرتش ، قرآن که تو دستشه میده بهم . 
میدونم بازم برش میداره .
بلند میشم یه قرآن کوچیکه دیگه میارم . 
خدا خیر حاج آقا بده که هنوز دعای اصلی رو شروع نکرده .
دیگه وقت نمیکنم قرآن بزرگ رو بذارم سرجاش ، میذارمش روی پام .
دعا شروع میشه ، هی قرآن رو از روی پام برمیداره و میخواد بذاره تو جلدش و نمیشه ، وسطشم ادای منو درمیاره ، قرآن بزرگ داره مچاله میشه ، گیر میده که مامان درستش کن .
دعا رسیده به امام حسین . 
بهار قرآن کوچولوی دستمو ازم میگیره، اون یکی رو میده ، تا دعا تموم شه چندبار عوض میکنه .
میخوام تمرکز کنم ، نمیشه .
دلم میگیره که بهار نمیذاره حواسم به دعا باشه .
چشمامو باز میکنم .یه نگاه بهش میندازم ، با اون دست کوچولوش قرآن رو گرفته روی سرش ، و اون یکی دستشو مثل خودم بالا گرفته . موهاش دورش ریخته و صورت ریزه میزه شو پوشونده .
ذوقشو میکنم ، آروم نازش میکنم .
و با همون حس نیمه توجه دعامو ادامه میدم . فسقل آروم و قرار نداره ولی یه ریز حرف میزنه و شیطونی میکنه .
وسط دعا میخواد بره دستشو بشوره، شیر و نی شیر میخواد ، بلنج(برنج) میخواد ،لج میکنه چندبار و ... 
آخر دعا می ایستم، اونم بلند میشه و کارمو تکرار میکنه ، دعا که تموم میشه ، حاج آقا سلام دسته جمعی میده ، بهار اما یه چیزی میخواد که یادم نمیاد ، میزنه زیر گریه که چرا توجه نمیکنم . دعا رو رها میکنم و میرم سراغش ..
اینکه از خواب فراریه هی میدوئه میره تو اتاق که بخوابه، دنبالش نمیرم و ازش میخوام بیاد تو سالن پیشم . میدونم حالا میخواد قصه بشنوه و تا دو سه تا نشنوه ول کن نیست.
برمیگرده پیشم ، و حلقه بازی میکنه ، نصفشون تو دستشه، نصفش تو پاش ، یکیشم گیر میکنه بیرون نمیاد . 
میخواد رو دست و پای منم انجام بده که نمیشه و ول میکنه .
و نیم ساعت بعد ..
سرش رو پاهامه ، پتو روش کشیده شده ، عروسک کچل کوچولوی لختش که با کلاه خرگوشیش پوشیده شده رو بغل کرده و انگار ساعتهاست خوابیده ...
در حالیکه جای پا نمیشه کف سالن و همه اسباب بازیهاش پخش شده روی زمین !



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : کارگاه ..

نویسنده :رها
تاریخ:سه شنبه 8 خرداد 1397-12:38 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اون ..

نویسنده :رها
تاریخ:یکشنبه 6 خرداد 1397-04:46 ب.ظ

از بچگی تو محیط پرتنش بزرگ شده ، بیماری ضعف اعصاب پدر و دعواهای همیشگیش با مادر .
کتک ، تهمت ، فحش های رکیک و ... .
روزهای خوبم داشت ،اما کم  روزایی که حال پدرش خوب بود . اون روزا صمیمی تر و گرمتر از این خانواده پیدا نمیشد. 
بزرگ شد .
اوایل جوونی به خدا نزدیک تر شد ، گفت با این کار آرامش میگیرم .
رابطه زیاد نزدیکی باهاش نداشتیم اما دورادور از زندگیش خبر داشتیم.
گذشت .
دانشگاه قبول شد یه شهر دیگه .
نمیدونم از قبل از دانشگاه بود یا زمان دانشگاه .
ظاهرش عوض شد . از چهره بگیر تا پوشش .
اهل دوستی با جنس مخالف بود، اما محدود ، در همون حد تلفن و قرار بیرون و ... .
اما همینم گسترده تر شد .
تعداد بیشتر ، رابطه نزدیک تر و .. 
نمیگم بخاطر دانشگاه بود ، چون خودمم دانشگاه رفته ام .
میدونم تا آدم خودش نخواد ، چیزی نمیتونه تغییرش بده .
حس میکنم از آزادی که بدست آورده بود ، داشت نهایت استفاده رو میکرد .
چون وضع مالی خوبی داشتن ، خونه اجاره کرده بودن واسه خودش تنها .
دانشگاهشم تموم شد و اون روز به روز بیشتر غرق در رابطه ها شد .
تا رسید به افراد متاهل ، به جوان های کم سن و سال ... 
به هرکی که پیشنهاد دوستی میداد ، نه نمیگفت.
نمیگم با همه هم خدای نکرده رابطه ج داشت ، اما میدونم دیگه حیا و نجابت زیاد واسه معنا نداشت .
توی یه دوره ای به هم نزدیک تر شدیم . 
همیشه از بی وفایی مردا حرف داشت ، اعتمادشو از دست داده بود ،نه واسه خودشا، میگفت مرد اگه مرد باشه نباید به زنش خیانت کنه ، پس اینهمه آدم که خیانت میکنن هیچ کدوم مرد نیستن، اصلا مردی وجود نداره و ... .
نمیگفت امثال منم مسبب این خیانتها هستن . کاملا یه طرفه میدید.
دیگه هم زیاد حفظ ظاهر نمیکرد.
واسه همین حتی پسرای مجرد و متاهل خانواده و اقوام خودشم بهش پیشنهاد دوستی میدادن و از اون طرف خانمایی که یه جورایی مثل خودش زندگی میکردن و دیدگاه آزادی منشی داشتن بهش نزدیک تر میشدن .
و اینجوری میشد که راز اکثر روابط پنهانی در میان دوست و آشنا و اقوام رو هم میفهمید.
آدم قابل اعتمادی هم نبود .
گاهی برای اثبات حرفای خودش و تبرئه و توجیه وضعیتش، یکیشو رو میکرد .
ینی از اون دسته آدما بود و هست که براحتی میتونه یه فامیل رو بهم بزنه !
چون چیزی برای از دست دادن نداره .
یه عده کم کم ازش دوری کردن ، از جمله خود من .
نه بخاطر این رفتارهاش .
چون چیزی نداشتم که نگران آینده باشم .
به این خاطر که میدیدم همیشه خودش رو مبرا میدونست و امثال ماها که نصیحتش میکردیم وقتی از یه رابطه یا پیشنهاد وقیحانه رک یه مرد ، آسیب میدید و کل زندگی طرف رو رو میکرد و آبرو نمیذاشت واسش، بهش میگفتیم خودتم مقصری.
تو ظاهرت و رفتارت و شیوه زندگیت طوریه که کسی به غیر از این بهت نگاه نمیکنه.
این خودتی که داری خودتو معرفی میکنی . همه هم فکر میکنن تا تهش هستی . 
حتی بهش میگفتیم اون مرد متاهلی که به تو پیشنهاد میده ، هیچ وقتم زنشو ترک نمیکنه . فقط داره ازت سواستفاده میکنه ، همین ! 
تو بهترین نیستی از نظر اون و زنش بدترین ، تازه هم اینکاره نشده ، مطمئن باش .
بوده ... اما خواسته همچین زنی بگیره ، که مطمئن باشه مثل خودش اهل خیانت نیست !
باور نمیکرد،  و دست آخر ما رو هم محکوم میکرد که شماها خودتونو قدیس میدونین و امثال منو همیشه سرزنش میکنید. شماها فقط ادعای دین و ایمان دارین و از نظرتون ماها بدیم ، ناپاکیم و ...
در حالیکه ماها نه بهش تهمت زده بودیم ، نه سرزنش کرده بودیم، میگفتیم خودت میشینی برامون از فلانی و فلانی میگی که باهات چنین کردن و چنان کردن ، ما که در بقیه روابط تو کاری نداریم ، این فلانی ها رو ما میشناسیم ، تو رو هم میشناسیم ، داریم روشنت میکنیم .
بازم کوتاه نمیومد ، پست میذاشت که مثلا غمگینم بابت قضاوت مردم و این جماعت چنین اند و چنان اند . (همین عکس نوشته ها )
خلاصه که یه عده بی سروصدا ازش دور شدن .
یه عده هم موندن کنارش .
اما من کمی تلخی کردم .
یه جورایی حالیش کردم احمق خودتی!
هرکاری میخوای میکنی ، بعد با این رفتارات اعتماد به نفس بقیه رو میاری پایین و دهن همه رو میبندی ! 
مثلا پیام رد و بدل شده بین خودش و فلان فرد رو گلچین میکرد ، که بابا خودشم این وسط ابراز محبتی داشته ، خودشم تماسهایی گرفته ، اما اینا رو پاک میکرد و بقیشو نشون ما میداد مثلا ..
که آی ببینین این آقای فلانیتون که قبولش دارینم بهم پیشنهاد داده !
هدفشم له کردن آدما بود .
هم ماها .. هم اونایی که میدونست تو رابطه بهش ممکنه ضرر بزنن!
ماها هم به این خاطر که میخواست ثابت کنه دنیایی که دارین توش زندگی میکنین گل و بلبل نیست ، شوهراتونم همچین که فک میکنین پاک نیستن !
خب تو جمع ما هم همه تیپ خانمی بود.
مذهبی ، معمولی، بی حجاب و ... .
اما همه داشتن زندگیشونو میکردن .
الان ...
اون یه خونه مستقل داره .
و هنوزم همون آدمه.
و میدونم خیلی تنهاست.
هنوزم یه عده ای باهاش در رفت و آمدن.
دیگه در جمع های ما نیست اما .
خودمون نخواستیم ، اونم نیومد .
بعضی وقتا که با خودم خلوت میکنم ، میگم رها شاید تو هم در انزوال این مقصر باشی، شاید نباید تلخی میکردی باهاش . هرچی میخواد بگه ، هرجور میخواد رفتار کنه ، شاید تو میتونستی با محبت بهش دلگرمی بدی . با رفتن تو ، اون واقعا به این نتیجه میرسه که همه فقط به فکر خودشونن ، و درست فکر میکرده !
نمیدونم ..
میگم کاش گاهی بخوام دوباره اونم بیاد ، معلومم نیست قبول کنه ، اما شایدم بیاد .
بعد میگم مگه من تنهام، توی همین جمع چند نفری ازش آسیب دیدن یا ممکنه بخاطر شوهراشون نگران باشن ، چون دیدم بارها گفتن فلانی میگه من اگه دهن باز کنم زندگی خیلی هاتون بهم میریزه ، اونا هم شوهرای خودشونو میشناسن ، میگن ترجیح میدیم نفهمیم و ندونیم تا زندگیمونو بکنیم.
خلاصه که رها نگرانه فردای قیامت ، خداوند و ائمه از این رفتارش ناراضی باشن و بگن تو میتونستی کمکش کنی . در حد توان خودت ، چرا نکردی ؟!





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ش ل و ا ر

نویسنده :رها
تاریخ:جمعه 4 خرداد 1397-03:45 ب.ظ

وقتی اومد پایین دوتا شلوار دستش گرفته بود. طبق معمول یکی از فامیل لباس آورده بود خونه مادرشوهر اینا واسه بخشیدن ( مادرشوهر اینا میدن به یه خانمی که کارای خیر میکنه ) و مثل همیشه همسر و خانوادش یه نگاه داخلش انداخته بودن و دوتا شلوار مناسب همسر توشون دیده بودن !
خب هرچیزی اندازه داره ، یه وقت آدم میبینه از نزدیکان درجه یکش وسیله یا لباسی رو لازم نداره و بهشم تعارف میکنه که تو بردار ، اونم که میبینه بدردش میخوره برمیداره. 
اما نه اینکه این رفتار بشه عادت ! ( در مورد همه چیز با تکرار مداوم)
و کم کم همین وسایل جایگزین یه خرید ساده بشه و لذت بدست آوردن چیزای مورد نیاز زندگی از آدم گرفته بشه !
بعدم اسمش بشه قنااعت !!  و باعث افتخار !!
وقتی شلوارا رو دستش دیدم ناراحت شدم . ازش خواستم برشون گردونه .
سعی کرد راضیم کن که بذارم استفاده کنه ، اما قبول نکردم .
گرچه برنگردوند و گاهی پوشیدشون.
اما هربار غر زدم و نق نق کردم و نارضایتمو نشون دادم .
اونقدر که پوشیدنشون محدود شده بود به تفریح و بیرون شهر .
اما باز کوتاه نیومدم و ناراحتیمو ابراز کردم .
نه تنها اون دوتا شلوار بلکه اصل این رفتار رو داشتم تقبیح میکردم . 
تا جایی که یکیش که تیره تر بود رو قبل از عید گذاشتم واسه بخشیدن . اون یکی هم راضیم کرد واسه لباس کار بپوشه و دیگه استفاده بیرونی نداشته باشه .
همون قبل عید وقتی لباسا رو جمع کردم ، تردید داشتم بذارم تو انبار و در واقع بدم خانواده همسر که برسونن دست اون خانم ، تجربه داشتم که سرک میکشن و ... .
اما وقتی مادرهمسر گفت امسال یکی از دوستام میخواد واسه افراد فقیر جمع کنه و عجله هم داره ، با خودم گفتم همین خوبه .
میذارم تو خونه ، اون بنده خدا که اومد میدم دستش ببره .
نایلون ها جمع شد .
اون بنده خدا نرسید اون روز بیاد و مادر و پدر همسر هم رفتن شهر خواهر همسر .
من موندم و اون نایلونا ..
تا مدتها گذاشته بودم توی پارکینگ که تا اومد بدم دستش .
چون قرار بود یه روز تماس بگیره و بیاد . 
که نیومد باز .
اگه قول نداده بودیم ،میبردمشون جای دیگه ، اما نمیشد و باید صبر میکردم .
زمان گذشت .
خانواده همسر اومدن .
چند روز بعدشم دوست مادرشوهر اومد ، همه نایلون ها رو برد.
گذشت ...
تا دیروز ...
خانوادگی مهمونی جایی دعوت بودیم .
وقتی سوار ماشین شدیم ، داماد خانواده که جلو کنار همسر نشسته بود ، اشاره به شلوارش کرد و از همسر پرسید اینو میشناسی؟!!
بعدم با خنده گفت این همونه که جنابعالی ... 
حرفشو ادامه نداد و مادر و خواهر همسر هم خندیدن باهاش !!!!
بعله ... 
دیگه گفتن نداره حس مچاله شده رها !!
حالا جالب اینجاست که همسر متعجب ما ، حسادتم میکرررد !! هم به شلوار که پرید از دستش ، هم همراه شدن داماد با خانواده خودشون !!! منم تشویق میکرد که بببین اینا چه آسون میگیرن؟!
خداااااا ...
هرکی پیشرفت میکنه ، اینا میخوان منو پس رفت بدن والا ! 
دیگه گفتن نداره که دعواش کردم ...
هم بابت طرز تفکر خودش و خانوادش ، هم اینکه چرا دوباره تو کار من دخالت کردن !!!
به خودم میگم آخه چطور فرصت کردن چک کردن همه محتویات نایلونا رو ..؟!
آخه بسته بندی کامل بود ، سرسری نپیچیده بودمشون!
تنها نتیجه ای که گرفتم همین بود که ...
اینا کار ندارن چی به چیه ، هر نایلونی رو قبل از تحویل حتما چک میکنن !
مثل کارتن کتابام .








داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : قاطی پاتی

نویسنده :رها
تاریخ:جمعه 28 اردیبهشت 1397-03:56 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : د و ر ه

نویسنده :رها
تاریخ:جمعه 28 اردیبهشت 1397-03:01 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :12
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...