روزهایی که گذشت 3

نویسنده :رها
تاریخ:چهارشنبه 14 مهر 1395-02:57 ب.ظ

وارد بخش که شدیم،راهنماییمون کردن اتاق آخر، تخت وسط.. 
توی اتاق سه تا تخت بود که اولی یه پسر کوچولوی ناز یکسال و نیمه بود و وسطی هم واسه بهارکوچولو... آخری هم خالی بود.. 
بیمارستان خلوت و تر و تمیزی بود.. 
بهار رو که رو تخت گذاشتم، مامان یکم کمکم کرد وسایلا رو جا داد و تا بابا اینا برسن کنارم بود،  بعدم که میثم و بابا کارای بستری رو کردن، مامان رو فرستادم باهاشون برگرده خونه.. میگفت شیفتی کنار بهار بمونیم، قبول نکردم چون میدونستم هم مامان اذیت میشه و هم بهار بجز خودم پیش کسی آروم نمیگیره ( البته باستثنای مادرشوهر و خواهرشوهرم که متاسفانه هربار جز یه ملاقات ساده زحمت دیگه ای نکشیدن!!)
خلاصه اینکه مامان اینا رفتن و من و بهار تنها موندیم.. 
حالا من خوش و خرم به حساب اینکه ممکنه بهار فردا صبحش مرخص شه، به همشون گفته بودم گوشیهاتون دم دست باشه که هروقت زنگ زدم بیاین!! 
غافل از اینکه دخترکم قراره بیشتر از اینا موندگار بشه.. 
مامان اینا که رفتن، مادر پسرکوچولوی تخت بقلی که صندلیشو باز کرده بود و روش دراز کشیده بود،و تا اون موقع داشت با تلفن حرف میزد، از جاش بلند شد و یه نگاه بهم انداخت.. گفت سلام.. خوبی؟.. 
گفتم سلام ممنون.. گفت گریه کردی انگار.. سرمو به نشون تایید تکون دادم.. گفت.. آره والا گریه هم داره.. بچه ها گناه دارن.. 
چیزی نگفتم.. پرسید مشکلش چی بود.. وقتی جواب دادم.. گفت آره پسر منم همین بیماری رو داره و الان 13 روزه درگیریم و این دفعه دومه بستری شده.. 
وای خدا  13 روز!!!؟؟؟ نکنه بهار منم اینجوری بشه!!؟؟ 
یادم نمیاد دیگه جوابشو دادم یا نه.. 
فقط یادمه بهارکم آروم افتاده بود روی تخت و خوابش برده بود.. 
نزدیکای ساعت 9 شب بود.. زنگ زده بودم واسم پتو بیارن و تا میثم آورد، صندلیمو باز کردم و دراز کشیدم.. 
وای تازه اون موقع فهمیدم سرماخوردگیم داره اذیتم میکنه و تختم درست زیر هواساز کار شده روی سقف هست..!! 
بینیم کیپ شده بود و گلوم میسوخت.. خوابیدن و نفس کشیدن برام سخت شده بود.. 
خانم کناریمم دیگه خوابش برده بود.. سرمم درد میکرد... 
پا شدم و رفتم روی صندلی دیگه اونور تخت بهار نشستم.. روسریمو بستم روی صورتمو و بینیمو پوشوندم و همینجوری نشستنی خوابیدم.. 
نیمه های شب بود که پرستار اومد بالا سر بهار.. یهو پاشدم و گفتم کاری هست بکنم؟ 
گفت نه.. شما بخواب.. ما خودمون کارا رو میکنیم.. فقط اگه نمونه ادرار یا مدفوعش آماده ست بده.. 
گفتم نه کیسه ادرارشو چک کردم چیزی نبود، مدفوعشم کم بود.. 
گفت خب پس تا صبح هرجور شده برامون آمادش کن تا زودتر بدیم آزمایشگاه واسه تشخیص بیماری.. 
گفتم باشه و خوابیدم.. 
اونم سرم بهار رو چک کرد و رفت.. 
هیچی دیگه تا صبح بشه چندباری بلند شدم و بهار رو چک کردم..بچم  هی شکمش کارمیکرد و باید تمیزش میکردم و پوشکشو عوض میکردم، نمونه مدفوعشو هم تونستم بگیرم اما ادرار نشد.. 
وای چقدرم بد بود.. کیسه ادرار واقعا دخترکمو اذیت میکرد اما اونقدر بیحال بود که نمیتونست زیاد شکایت کنه.. 
زیادم واسه شیر بیدار نشد.. که پرستار گفت بخاطر سرمش طبیعیه و نگران نباشم.. 
طرفای ساعت 5 صبح بود.. خوابم تازه داشت عمیق میشد که پرستار اومد بالای سرم و گفت حتما نمونه ادرار بچه رو بگیر.. 
گفت پاهاشو بشور تا ادرار کنه..
خواب آلود پاشدم، دخترکمو توی خواب نازش بلند کردم و شلوار و پوشاکشو درآوردم که بگیرمش زیر آب.. کنار روشویی توی اتاق، یه پنجره بود که به طرف داخل باز میشد با لبه های تیز.. و من ناغافل بهار رو به اون نزدیک کردم.. یهو جیغ دخترم به هوا رفت.. 
از گریه غش رفت بچم.. نگو پیشونیش صاف خورده بود به لبه پنجره!!! 
زخم و ورم و... 
تا بچه آروم شه چند دقیقه ای زمان برد.. بعدشم گذاشتمش روی روشویی و پاهاشو شستم.. اما دریغ از یه قطره جیش.. 
هم تب داشت و واسه همین ادرار نداشت و هم پاش له شده بود بخاطر کیسه و نمیتونست ادرار کنه.. 
هیچی دیگه بعد نیم ساعت برش گردوندم رو تخت و به پرستار جریان رو گفتم.. 
اونم گفت نمیشه و باید حتما نمونه ادرار بدن آزمایشگاه.. و دوباره کیسه ادرار وصل کردن و دوباره بهارکم اذیت شد.. 
و دوباره نشد..!! 
منم خسته و داغون و خواب آلود و گیج همراه با سردرد اینور و اونور میرفتم و تا بهار خوابش میبرد، درب و داغون میفتادم رو صندلی تا یه چرت بزنم.. اما.. اما... 
امان از مادر پسرکوچولوی تخت بغلی..!!! 
سرمو میگرفت به حرف و ول کنم نبود.. میدید چرت میزنما.. ولی ول نمیکرد.. با هر جمله یا کلمه ساتع شده از طرف من، موج تعریفشو شروع میکرد و ماشاله تمومم نمیکرد..!! 
منم دلم نمیومد بزنم تو ذوقشو ازش بخوام کمتر حرف بزنه..! 
هیچی دیگه این شدش که تا 9 صبح سرپا و درگیر بودم.. 
که خداروشکر مامان و آبجیم اومدن.. 
بیمارستان چون هم خلوت بود و هم مخصوص اطفال، اجازه میدادن در طول روز کسی بیاد کمک مادر.. میدونستن مادر خسته میشه.. 
دیگه تا مادرم اینا اومدن بهم گفتن برم تو ماشین بابا که توی پارکینگ بود یکم بخوابم و اونا بهار رو بگیرن.. 
هرچی گفتم آروم نمیگیره، قبول نکردن و بهم گفتن الان تو مهمتری.. اگه خسته باشی نمیتونی از بچت مراقبت کنی و این حرفا.. 
خلاصه بزور فرستادنم بیرون و موندن پیش بهار.. 
بابا ماشینو توی سایه پارک کرده بود و منتظر من بود.. 
ینی بخدا نفهمیدم کی سرمو گذاشتم رو صندلی و کی خوابم برد..!  
یهو چشم باز کردم دیدم نیم ساعت گذشته..! 
سریع زنگ زدم مامان و احوال بهار رو گرفتم.. مامان گفت خوبه و تو استراحت کن..ولی صدای بهار میمومد که نق میزد. گفتم صداش میاد و میخوام بیام.. گفت نه آروم میشه تو بخواب.. 
دراز کشیدم.. اما دیگه خوابم نبرد.. خسته بودم هنوز.. سرمم درد میکرد.. اما فکر بهار نمیذاشت بیشتر از این بخوابم.. 
دیگه از بابا تشکر کردم و برگشتم بخش.. وقتی رسیدم دیدم بهار داره گریه میکنه و مامان و آبجی هرکار میکنن آروم نمیشه!! نگو پیش از من گروه دانشجوهای پزشکی با استادشون اومده بودن تو اتاق و دور هم جمع شده بودن! بهارم که از روپوش سفید ترسیده شده بود حسابی، اینا رو که میبینه میزنه زیرگریه..!! 
بهار رو مامان گرفتم و بغلش کردم.. مامان بنده خدا خسته شده بود..خواهرمم باید میرفت سراغ پسرش.. 
هردوتاشونو فرستادم خونه و دوباره تنها شدم.. و دوباره مامان پسرکوچولو شروع کرد..!  
اصلا حوصله شو نداشتم.. دخترم هنوز بدحال بود.. پسر اونم زیاد روبراه نبود اما ماشاله انگاری آفریده شده بود برای مخ خوردن!! 
هیچی دیگه سر کردم تا ظهر که ساعت ملاقاتی شد و مهمونامون از راه رسیدن.. 
مادرشوهر و پدرشوهرم اومدن و مامان و بابا.. زنداداشمم میخواست بیاد نذاشتم، گفتم محیط بیمارستان واسه بچه هاش مناسب نیست و بهتره نیاد..( که البته دلش طاقت نیاورد و فرداش اومد..) 
همون اول کاری ساعت ملاقات، پرستار اومد و گفت سریع دخترتو ببر اتاق بغلی میخوام خودم نمونه ادرار بگیرم..! 
از من انکار و از اون اصرار.. 
هرچی میگفتم پای بچم له شده ولش کنین، قبول نمیکرد و البته کار درستی هم میکرد، من از روی غریزه مادری داشتم دلسوزی میکردم و باید کوتاه میومدم در هرصورت.. 
اینکه چه طوری نمونه ادرارشو گرفتن مفصله.. ولی بهرحال شد.. 
و بالاخره دادن به آزمایشگاه.. 
گویا جواب آز خونش منفی بوده و منتظر جواب آز ادرار و مدفوع بوده دکتر.. 
ساعت ملاقتم تموم شد و باز تنها شدیم.. 
من و دخترک بیحالم.. پسرکوچولو و مامان پرحرفش.. 
و باز پرحرفی.. 
طرفای عصر بود که یهو بهار با گریه بیدار شد و شروع به بی تابی کرد.. 
جیییغ میکشید ینی.. توی بغلم نمیموند و هی خودشو اینور و اونور پرت میکرد.. هرکاری میکردم آروم نمیشد.. 
بغض گلومو گرفته بود.. و منتظر جرقه بودم.. همینطور که داشتم توی راهرو میچرخیدم و بچه رو بغل گرفته بودم، دخترخالمو دیدم که از در اومد داخل.. اومد پیشم و تا گفت خوبی؟ زدم زیرگریه.. گفتم نه خوب نیستم.. 
سرمو چسبوند روی سینشو هردوتا گریه کردیم.. بهار دوباره خودشو پرت کرد و مجبور شدم دخترخالمو رها کنم و دوباره راه برم.. 
به پیشنهاد خودم و اجازه پرستار داروی دل درد بهار رو بهش دادم و بازم چرخوندمش.. دخترخالمم کنارم بود.. دکتر شیفت هم همون موقع رسید و بهار رو معاینه کرد و گفت صبر میکنیم ببینیم دارو اثر داره یا نه.. 
و درست ده دقیقه بعد همه چیز نرمال شد.. 
بچم آروم خوابید.. 
من و دخترخاله هم خوشحال و خندون نشستیم کنارش.. 
چند دقیقه بعدم دخترخاله شوهرش زنگ زد و اومد دنبالش.. 
و باز من تنها شدم.. 
توی همه ی این تنهایی ها.. دلم میخواست بیام نت و بنویسم اوضاعمو.. 
ولی نمیشد.. 
هم بهار پشت سر هم شکمش کار میکرد و نیاز به رسیدگی داشت، هم پرچونگی خانم همسایه وقتی برام نمیذاشت... و واقعا کلافم میکرد.. 
اگه مستقیمم بهش میگفتم به استراحت نیاز دارم، گوشش بدهکار نبود و انگار نه انگار.. 
پیش میومد که بعضی وقتا جلوش چشمام از خستگی روی هم میومد.. اما باز تعریفشو ادامه میداد.. 
از اون دسته افراد زودرنج جامعه هم بود و دلم نمیومد باهاش بد برخورد کنم.. زن خوبی بود آخه.. فقط خیییییلی حرف میزد.. 
اگه از زبونم الف میپرید بیرون اون تا ی ادامه میداد.. 
جرات نمیکردم حرفی راجع به چیزی جلوش بزنم.. که اگر میزدم، افسار میفتاد دستش و کی رهاش کنه خدا میدونه.. 
گاهی اونقدر کلافه میشدم که دستامو مشت میکردم و محکم فشارش میدادم.. لحظاتی که دخترکمو باید خواب میکردم. یا میخواستم شیرش بدم و به سکوت نیاز داشتم.. لحظاتی که از شدت خواب پلکام سنگین میشد و سردردم میخواست شروع شه..! 
فهمیده بود به سکوت نیاز دارم، خودشم میگفت.. ولی انگار دست خودش نبود.. اصلا ترمز نداشت این زن..!! 
چندبار اشکمو درآورد.. وقتایی که بهارم خواب بود و منم تو همون تایم باید سه تا کار انجام میدادم، خواب، نماز، غذا.. و گاهی از شدت خستگی فقط خواب رو انتخاب میکردم و بقیش عقب میفتاد.. 
شبی که نمازم قضا شد اشکم دراومد.. من خواب رو انتخاب کرده بودم اما فقط برا چند دقیقه.. یهو زبونش باز شد.. میدید پلکام رو هم افتاده اما.. 
اونقدر پر چونگی کرد که خواب زده شدم.. من 5 دقیقه هم چرت میزدم کافی بود، اما اون عین 5 دقیقه رو حرف زد.. و خواب من افتاد عقب تر.. 
و تا خوابم برد، بهار بیدار شد.. و با سنگینی سر و درد بیدار شدم.. و تا خود 12:30 بهار بیدار بود.. بچه رو نمیشه ول کرد که.. نیاز به مراقبت داره.. 
خلاصه که مامان اینا هم فهمیده بودن.. حتی پرستارا هم از دستش فراری بودن.. 
هر پرستاری میومد توی اتاق کارتشو نگاه میکرد، اسمشو میپرسید و بسم ا... مخ طرفو میخورد هههه.. 
سنش از من کمتر بود اما شکسته تر شده بود.. 
بعضی وقتا نیاز به نت و نت گردی داشتم واسه تقویت روحیه م.. 
اما نمیذاشت.. سرمم که تو گوشی بود کاری نداشت.. 
در جوابش فقط ها و نه هم میگفتم باز ادامه میداد.. 
از اون دسته آدما بود که وسط تعریفش به همه شاخه ها میپره و یهو یه تعریف ساده رو با همه شاخ و برگش به نیم ساعتم میکشونه.. 
مثلا میخواست جریان ازدواجشو تعریف کنه، از خواستگاری اولیه شروع کرد تااااا 5، 6 سال بعدش و همه ی حرفهایی که لحظه به لحظه بین خانواده ها مطرح شده بوده.. بعد تموم که نمیشد، یهو میرفت تو جریان تولد بچه هاش و ادامه حرفهایی که از ازدواج به اینور توی خانواده هاشون رد و بدل شده... 
و من فقط ، آخرای شب بدون حرص خوردن، از خستگی زیاد، وقتی خیالم از بهار راحت میشد، بیهوش میشدم.. و حرفاشو یکی درمیون میفهمیدم.. 
بله.. 
روز دوم ما هم اونجا سخت گذشت.. 
چون بهار هنوز بیماریش تشخیص داده نشده بود و جواب آزمایشهاش فرداش میومد.. 
دخترکم فقط سرم بهش تزریق میشد که آب بدنش کم نشه.. و یه داروی تقویتی میخورد که مقاومت بدنش بالا باشه.. 
روز سوم دیگه جوابها اومد و عفونت روده تشخیص داده شد.. و آنتی بیوتیک ها شروع شد.. 
و درست همون روز بود که شبش عروسی دعوت داشتم و همه نزدیکان دوست داشتنیم دور هم جمع میشدن.. 
دخترم هنوز بیحال افتاده بود روی تخت و روحیه م خراب بود.. 
عصرش که بهار خواب بود.. تا خانم همسایه استارت زد، گوشیمو برداشتم و وسط حرفاش راه افتادم.. اونقدر کلافه بودم که توانایی زدنشو هم داشتم خخخ 
اولین بار بود که از نگاهم فهمید حوصلشو ندارم و میون تعریف افتاد روی من و من.. 
منم بها ندادم و مجبور شد قطع کنه.. 
گفتم ببخشید من خیلی کلافه م.. 
میخوام برم بیرون.. 
و زدم بیرون.. 
توی راهرو بی هدف قدم میزدم و هر چند دقیقه یه سری به اتاق میزدم.. 
واقعا اعصابشو نداشتم.. بیشتر حرفاش درددل بود و نیاز به گوش شنوا داشت که دیگه از توانم خارج بود..
نتمو روشن کردم و اون پست رو گذاشتم.. 
یکی دوساعتی سرپا توی راهرو بودم و قدم میزدم.. وبه اون جمعی که تا چندساعت بعدش دور هم بودن فکر میکردم.. به تقدیر خودم که برنامه‌ریزی کرده بودم برا اون جشن و حتی لباسی که قرار بود تن بهار کنم و حالا هردوتا گوشه بیمارستانیم فکر میکردم.. 
بیرون بودم.. تا وقتی که بهار بیدار شد..
و وقتی بیدار شد،اولین معجزه الهی شکل گرفت.. 
دخترکم سرجاش نشست و شروع به خندیدن کرد.. بازی کرد.. آواز خوند..
همه غمها و غصه ها و کلافگی ها ازم رخت بربست.. باهاش هم آواز شدم مثل وقتایی که تو خونه ایم.. میخندیدم.. جشن و دورهمی و خانم همسایه از یادم رفت... 
وای خدایا شکرت.. دخترم هوشیار شد دوباره... 
همه این متن رو تایپ کردم که به همینجاش برسم...
گرچه تا همین دیروز همچنان روزی چندین بار شکمش کار میکرد و زیاد قدرت جست و خیز کردن نداشت، اما همینکه دیگه بی جون نبود برام مثل معجزه بود.. 
خلاصه که روزها از پی هم میگذشتن و ما همچنان در بیمارستان بودیم، اسهال بهار تغییری نمیکرد و دکتر اجازه مرخصی نمیداد.. 
مامان و آبجی به نوبت صبح یا عصر میومدن و پیشم میموندن تا من بتونم کمی استراحت کنم.. خانم همسایه هم وقتی اونا بودن دیگه کمتر حرف میزد خداروشکر.. 
روز چهارشنبه روز جشن من بود.. همسایه مرخص شد... خخ
هم به کارهام رسیدم.. هم استراحت کردم.. هم نت گردی کردم.. و.. و.. 
طرفای 8 شب بود که میثم و مامان و خواهرش اومدن بیمارستان دیدنی بهار.. وقتی کسی شب میومد،یه جایی کنار نگهبانی داخل بیمارستان که صندلی به ردیف چیده شده بود و دور از سالن اصلی هم نبود مینشست و میشد بیمار رو برد پیشش.. 
بهارکوچولو هم هرجا میرفت باید سرمشو هم میبرد، دیگه با یه دست پایه سرم و با دست دیگه خودشو میگرفتم و میبردم.. 
اون شبم بهار رو بردم همونجا.. تا میثم بغلش کرد گفت رها این چرا دستش ورم کرده..!!! 
واای نگو سرم بچم رفته بود زیر پوستش..!!  
از عصرش پرستار بهم هشدار داده بود ممکنه این اتفاق بیفته و چسب دست دخترکمو محکم تر بسته بود.. 
آخه کوچولوها باید زیر دستشون آتل گذاشته میشد و روشم چندتا چسب، که محکم بمونه جای سرم و در نیاد.. 
هیچی دیگه تو همون چنددقیقه قبل اومدن میثم اینا که سرم رو عوض کرده بودن، مایع میره زیر پوستش!  وگرنه خودم مرتب چک میکردم.. 
سریع بهار رو از میثم گرفتم و دویدم سمت پرستار.. گفت سرم رو ببند تا بیایم جاشو عوض کنیم!! 
و این ینی دوباره رنج کشیدن و دوباره سوراخ سوراخ شدن دخترم..!! 
گفتم من نمیتونم دیگه.. بخدا نمیتونم.. 
گفتن چاره ای نیست.. باید اینکار انجام بشه.. 
به میثم و مامانش گفتم شما برین بالاسر بچم و بگیرینش.. 
اونام رفتن.. 
خدایا..
کاش اصلا اونا اون لحظه اونجا نبودن.. کاش وقتی سرم خراب شده بود خودم تنها بودم و خودم با همه سختیهاش بچه رو میگرفتم.. 
آخه اینا چرا اینقدر بی درک و نادون هستن که بجای اینکه پشت و پناهم باشن، ناخواسته جلوم وایمیسن!  حالم ازشون بهم میخوره ینی! 
بهار که زیر دست پرستار بیتابی میکرد و جییغ میکشید و سوراخ میشد دستها و پاهاش.. اینا هم هی زخم زبون میزدن.. 'خوب ما که دیدیمش وگرنه چی میشد ' .. ' تو چطور ندیدیش'... چه پرستار مزخرفی بوده دست بچه رو اینجور چسب کرده که سرم خراب شه ' و... و.. 
از حرفاشون واقعا ناراحت شدم.. 
روزی یه بار اونم فقط واسه دیدن میومدن و نمیگفتن من چه شرایطی رو دارم میگذرونم.. نه خریدی.. نه کاری.. نه کمکی.. 
حالا زبونشونم درازه.. 
پوشاک و.شیرخشک و حتی کیک و آبمیوه و دارو واسه خودمم که مریض بودمو مامان اینا تهیه میکردن.. و در هرحالی حواسشون بود که از پا نیفتم.. اونوفت دقیقا سرم باید وقتی خراب شه که اینا اینجا باشن.. 
تا وقتی پرستار مشغول بود چیزی نگفتم.. 
بعدش که کار تموم شد و دخترکم آروم گرفت، چندبار اومدم توضیح بدم که چی شده بوده، اما اونا پریدن وسط حرفم و بازم حرف خودشونو زدن.. . و وقتی مادرشوهرم بپره وسط حرفم ینی چرت و پرت نگو و حرفتو قبول ندارم!  کلا اخلاقش اینجوریه.. 
وااااای منو بگی یهو گر گرفتم.. 
یه لحظه صدام رفت بالا.. با عصبانیت گفتم میثم.. مامان بسه دیگه!  اینقدر نرین رو اعصاب من! 
هردوتاشون ساکت شدن.. 
نگهبان و خواهرشوهرمم و هرکی اونجا بودم فهمیدن خخ
گفتن من که دارم میگم چی شده بوده.. جریان اینجوری بوده و فلان و بهمان...
دیگه کلا اونا ساکت شدن.. 
بعدشم رومو کردم طرف میثم(که ینی من به تو بودم خخخ) و گفتم درک میکنم شما هم دلتون میسوزه ولی این راهش نیست.. من 5 شبانه روزه بالاسر بچم هستم، چند شب قبلشم بیداری کشیدم.. حقم نیست این حرفا رو بشنوم.. اگه شما ندیده بودین من حتما خودم میدیدم دستشو.. بابا من ماااادرم.. مگه میشه نفهمم؟! 
میثم نگاهم کرد و گفت درست میگی تو حق داری.. ببخشید درکت نکردم.. چیکار کنم دلم سوخت خب.. 
گفتم فعلا نمیتونم ببخشمت.. خیلی دلگیرم ازت.. اونم بلند شد رفت بیرون واسم دوتا آبمیوه گرفت آورد گفت بیا اینا رو بخور میدونم حال خودتم خوب نیست.. 
هیچی دیگه تا وقتی بخوان برن هی دورمو میگرفتن ههه
بعدشم میثم زنگ زد و دوباره معذرت خواست و گفت مامانم گفته این دختر حق داشته و ما حواسمون نبوده بهش.. 
همین.. بازم روالشون مثل قبل شد و انگار نه انگار خخ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دانلود بازی
پنجشنبه 15 مهر 1395 06:54 ق.ظ
مطلب جالبی بود ضمن اینکه وبلاگ پر محتوایی دارین. موفق باشید
پاسخ رها :
تنهادلشکسته
پنجشنبه 15 مهر 1395 04:02 ق.ظ
سلام
وااااااااای عزیز چه روزهای سختی گذروندی
اون زن پرحرف را که دیگه نگوووووووو خدا را شکر حال بهار الان خوبه...
دلم ریش شد برا حال بهار...خاله فداش چه زجری کشیده بچه...
آخرش نفهمیدین عفونت چی بوده؟
کیسه ادرار منظورت سونده؟ یعنی به بچه هم وصل میکنن؟ ای خداااا بچه گناه داره...
خدا را شکر که حال بهار عزیز خوب شده...
پاسخ رها : سلام، آره عزیزم فقط خداروشکر که گذشت، عفونت روده بود، که معلوم نشد ویروسی بوده یا شیء آلوده خورده!!
کیسه ادرار با سوند فرق میکنه،با چسب مخصوص باند میچسبونن به مجاری ادرار بچه که باعث میشه پای بچه له بشه! سوند لوله گذاری میکنن همون اول.
اوهوم دخترم هنوزم پاش له هست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر