بهار 2

نویسنده :رها
تاریخ:یکشنبه 23 آبان 1395-01:57 ب.ظ

نصف شبا تا بیدار میشه، سریع بلند میشه و حرکت میکنه، میدونه کجا خوابیدم و میاد سمتم،چون خوابالوده چندبارم میفته و چرت میزنه ولی گرسنگی امونش نمیده و چهاردست و پا خودشو بهم میرسونه، حالا فاصله ما با هم به اندازه یه بالشتکه خخ 
بعضی وقتا همچین هول میکنه که با سر میفته اینور بالش و دوتا پاش معلق تو هوا میمونه! 
گاهی وقتا هم رو همون بالش میفته و گریه میکنه که خودم بغلش کنم.. 
خلاصه که تا صبح چندباری باید بیدار شم و فسقل شکموی ریزه مامان رو شیر بیدم!! 
یه وقتایی اونقدر خوابالوئم که فقط تا مرحله بغل گرفتن و شیر دادن بیدارم و نمفهمم کی چشمام میاد روی هم، وقتی بیدار میشم که یکی دو ساعت گذشته و بهار هم رو دستام خوابه خوابه.. و فاصله تا شیر بعدی چیز زیادی نیست.. هرچیم مامان میگه خوابیده بهش شیر نده که عادت میکنه و بعدها اذیتت میکنه، نمیتونم و این روال رو ادامه میدم.. 
میگن بچه به این سن دیگه نباید شبا بیدار شه!  ولی بهار واقعا گرسنه میشه و حتی آخر شبم که غذاش میدم بازم نیمه شب طلب غذا میکنه! 
بهرحال میخوام تا یکسالگی باهاش کنار بیام و بعد اون یه فکری کنم. 
صبحها هرساعتی که خودم بیدار شم اونم بیدار میشه انگاری شده هووی مادرش!  حتی فرصت یه دستشویی رفتنم بهم نمیده!  و باید اول سرگرمش کنم که دنبالم راه نیفته و گریه کنه، بعد یواشکی ولش کنم برم به کارم برسم خخ... فقط اگه باباش عصرکار باشه و خونه باشه میتونم بسپرم دستش و برم.. 
بعضی وقتا هم زودتر بیدار میشه و رو همون تخت کنارم بالا و پایین میپره و دست میزنه و جیغ جیغ میکنه فسقلی.. یکمم که میگذره و میبینه مامان خوابالودش نمیخواد بلند شه، حرکت میکنه سمت بالای تخت ما و بعد بهم ریختن کرم و وسایل روی تخت، از روی مامان رد میشه و میره برچسب تخت خودشو میکنه!  (صبح ها میذارمش رو تخت خودمون)
صبحونه معمولا درست نمیخوره اما چون گرسنه ست، بهش شیرخشک میدم تا یکی دوساعت بعدش معدش پر باشه و اون موقع بهش غذا بدم و صدالبته که غذاهای بزرگترا رو ترجیح میده به غذای بی نمک و بدون ادویه خودش ریزه خانم!! 
کوالای مامان که عادت کرده همیشه کنار یه بزرگتر باشه(از عوارض زندگی با خانواده همسر!!) از همون وقت بیدار شدن بهم میچسبه تا خود شب وقت خواب!!  
جیغ زدنو هم خوب بلده.. اونم از نوع بنفشش!  میخوام ترکش بدم ولی فرصت نمیکنم..! 
تنها در صورت چرتهای بین روز و رفتن پیش بالاییا و گاهی وجود خود همسر میتونم اندکی استراحت کنم و به کارای روزمره برسم!  وگرنه مدام دنبالم راه میفته و نق میزنه.. ینی حتی در حالت ایستاده هم که باشم، پاهامو میگیره و تا هرچی وایسادم اونم ایستاده!! 
آهان یه موقعهاییم کارم نداره.. وقت پی پی کردن خخخ 
ازم که دور میشه و یا میبینم زیاد کاری بهم نداره ینی که باید بساط عوض کردن پوشک و شستن بچه رو مهیا کنم! 
بعضی وقتا یه خوراکی دم دستی مثل یه قاچ سیب یا یه هویج میدم دستش که یکم اونورتر بشینه و من بتونم حرکت کنم، اونم با اون دوتا دندون تیز کوچولوش خوراکی رو سوراخ سوراخ میکنه و اگه میوه نرم باشه یه تیکشو میکنه و توی دهنش بازی بازی میچرخونه و چند دقیقه به مامان فرصت حرکت میده..! ولی دیده شده که در همون حالت ایستاده با یه دست همه این مراحل رو طی میکنه و بازم مامان رو رها نمیکنه خخ
اونوقته که دیگه با یه دست میگیرمش و اونو هم با خودم حرکت میدم تا به کارم برسم.. و خب این کار خالی از نق نق هم نیست.
وای از وقتی که بخوام لباس بشورم و رخت پهن کنم..!  فقط بگم که پیش اومده که مجبور بشم با یه دست در حالی که ریزه خانمو با دست دیگم در آغوش گرفتم، یکی یکی رختا رو رو بند پهن کنم... و عجب شرایط نفس گیری!! 
تازه کوفته خورده خوششم میاد و ذوق میکنه!  
اما آخراش بخاطر فشار به دنده هاش نق نقش شروع میشه و مجبورم دست بکشم از کارم.. 
نه لوسش نمیکنم، یه وقتایی که میبینم واقعا توان ندارم یا خیلی کار دارم، اهمیتی به گریه هاش نمیدم و فقط در جوابش که زل میزنه و صداشو از ته هنجره رها میکنه، قربون صدقه میرم و به کارم میرسم..! 
ولی بهرحال مهرمادری نمیذاره زیاد بچه در رنج و عذاب باشه و وقتایی که حس کنی بچه احساس بی پناهی داره مجبوری از خودت بگذری و بری سراغش!  حتی اگه از شدت گرسنگی چشمات سیاهی بره و دلت ضعف کنه! حتی اگه اونقدر چشمات گرم خواب باشه که بزور پلکاتو باز نگه داری و بعدش سردرد بگیری!!  
حتی زمانی که از شدت خستگی کلافه بشی و وقت اومدن همسرت بزنی زیرگریه که دیگه نمیتووووونم و بسسسه..!! 
خلاصه که بچه داری با همسری که شیفت کاریهای طولانی مدت داره و پشت بندش زمان استراحت کم در خونه، بسیار بسیااار طاقت فرساست!! 
اونم با دخملی که ماشاله شیطونه و هرچیزی فقط چند دقیقه سرگرمش میکنه!! 
البته بدون گلایه از همسر هم نیستم!  یه جورایی به همین بهونه کار، از بار مسئولیت کمک به مادر، شونه خالی میکنه و باعث دلخوریم میشه.
بعضی اوقات خسته میشم و دلم میگیره بس که باید الکی در جواب سوال اطرافیان که ازم میپرسن میونه بهار و باباش چطوره؟  هی بگم خیلی خوبه ولی خب باباش همش سرکاره و من دست تنهام!! 
آره رابطشون خیلی خوبه.. بهار وقتی باباش میاد، از هیجان اونقدر بالا و پایین میپره و میدوئه سمتش که خندمون میگیره.. باباشم دوسش داره ولی بهار بی دردسر رو میخواد و وقت بچه داری که میشه میسپرتش به بالاییها!!!:-(
بگذریم.. 
با همه این تفاسیر بچه داری لذت و شیرینیهای خاص خودشو هم داره.. وقتایی که داره شیر میخوره و با دست کوچولوش دستتو میگیره خیلی لذت بخشه و از اون دسته حالتاییه که هیچ وقت تکراری نمیشه واسه مادر! 
فسقل بازیگوش من که با اون دست دیگش هی تالاپ تولوپم میزنه به شکم و پهلوی مامانی خخ
وقتایی که داری نماز میخونی و از سرو کولت بالا میره و هی خودشو میندازه تو بغلت.. و یا چادرتو میگیره و کنارت وایمسه.. مهرتو برمیداره و دندونش میزنه، یا تسبیحتو برمیداره و تند تند میچرخونه و در نهایت دقیقا در محل سجده میشینه و جایی برای فرود و جاگیری سر باقی نمیذاره!!  تازه موقع سجده هم دوتا دستشو محکم روی سرت میذاره و بلند میشه و هی میخنده!!  و البته وقتای بی حوصلگی گریه میکنه در همین حالت!! 
وقتایی که با پاهای کوچولوش چند قدم برمیداره و تالاپی میفته رو زمین..!  و تا دستشو میگیری تاتی تاتی میکنی روی انگشت پاهاش می ایسته و تند تند میدوئه!!  و بقیه بهت میگن خدا به دادت برسه این فسقلی اینقدر زود راه افتاده!!  
و وقتایی که دخترک خوش خنده مادر غش غش میخنده و اون دوتا دندون کوچولوش میدرخشه توی دهنش.. 
و یا کارایی مثل بیرون کشیدن کشو و ریختن وسایلش بیرون و.. 
باز کردن قطعه پشت کنترل و درآوردن باطری و پرت کردن اینور و اونورشو که نمیدونی بخندی یا گریه کنی ههه
و.. و... 
بامزه ست وقتی ماما صدام میکنه و دنبالم راه میفته.. یا زمانی که میفته روی دور " ادی " ادی گفتن(یا علی منظورشه) و ول کنم نیست، مثلا میخواسته بلند شه قبلش..! 
همینطور لحظاتی که نشستی کنارش و اون بدون دغدغه و ترس از رها شدن به حال خودش مشغول بازی کردن و شیطنته و بینشم میاد سمتت و سرشو میذاره رو پاهات و یه نوازش میگیره و برمیگرده..

خلاصه که این موجود دردسر ساز شده فعلا همه سرگرمی و کار زندگی رها..! 
برای توانم دعا کنید.. 


پی نوشت: 
بردمش چکاپ ماهیانه و گفتن همه چیزش نرماله و حتی وزنش داره از خط نرمال بالاتر میره.. 
و اینبار خیلی قاطع در جواب مادرشوهر گرام گفتم همه چیز دخترکم نرمال بود و نگرانی معنا نداره!  (والبته در دلم گفتم حتی اگه کم هم بود تنها یک تذکر کافی بود و نیازی به تکرار مکررات نبود، اینقدر دل مادر رو نرنجونین ناخواسته با حرفاتون خواهشا) 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
جشنواره بادبادک
سه شنبه 2 آذر 1395 06:43 ق.ظ
دوست خوبم، تشکر بابت مطلب خوبی که تهیه کردی
پاسخ رها :
عکاسی صنعتی
دوشنبه 1 آذر 1395 03:26 ب.ظ
مرسی بابت مطلبت
پاسخ رها :
شادیه
سه شنبه 25 آبان 1395 01:53 ب.ظ
ای جانم از اون جوجه بلاهاس.خدا حفظش کنه.
بچه داری سخته اما شیرین و لذت بخشه.
بعضیام هی نشینن نظر کارشناسی بدن در مورد سلامت بچه.باشد که هدایت شوند.
پاسخ رها : آره والا چه خوب گفتی جوجه بلا.. اوووف شیطونا! ینی خدا در وجود مادر عشق میکاره وگرنه سر و کله زدن با بچه یه وقتایی آدمو از تحمل خارج میکنه!
گل گفتی شادیه جون مگه ول میکنن.. الهی آمین
Malihe
دوشنبه 24 آبان 1395 08:44 ق.ظ
بچه داشتن خیلی شیرینه، مخصوصا بچه این سن که هی داره چیزای جدید یاد میگیره. خدا بهارت و برات حفظ کنه
پاسخ رها : میدونی من به بهار میگم مزاحم دوست داشتنی زندگی من! واقعا مزاحمه ها! پدرمو درمیاره فسقلی
اذر
دوشنبه 24 آبان 1395 07:42 ق.ظ
سلام
ایول چ پست مفصلی
اخه خدا حفظش کنه.بچه داری سختی و شیرینی با هم داره
پاسخ رها : سلام عزیزم، ههه کلی وقتمو گرفت تایپش! حتی یه وعده خواب و استراحت نیم روزی پرپر شد، ولی خب میارزید.. اوهوم باید صبوری کرد مثل مامانامون
تنهادلشکسته
دوشنبه 24 آبان 1395 01:09 ق.ظ


سلام
عزیزم
وای بچه داری چه سخته
تا باشه از این سختیها
خوشحالم حالتان خوب است... خدا را شکر
پاسخ رها : سلام گلم، آره واقعا سخته، دیگه هرکی خربزه میخوره پای لرزشم باید بشینه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر