معاشرت

نویسنده :رها
تاریخ:چهارشنبه 3 آذر 1395-05:23 ب.ظ

گویی خداوند جنس زن رو اجتماعی آفریده ..

مترو،اتوبوس،تاکسی،فروشگاه، نمایشگاه و .. و .. حتی سوپرمارکت و میوه فروشی محله ..

فقط این روزا شیوه ارتباط گیری کمی متفاوتتر شده ..

از همسایه و محله دورتر شدن اونم به خواست خودشون ..  و از اون طرف یه جایی مثل دنیای مجازی نزدیکتر ... اصولا زن باید حرف بزنه .. باید خودشو ذهنشو نیازشو و .. و .. تخلیه کنه ..

ذات زن تغییرناپذیره ..

البته این مال نسل ماهاست !

هنوزم یه نسل قبلتر اگه راه پیدا کنن ،مثل سابق رفتار میکنن ! حیف که گرفتار بچه هایی مثل ما شدن که دست و پاشونو بستیم و نمیذاریم از دایره خودمون خارج شن !

مامان منم از همین دسته ست .. همیشه در جمع های عمومی با یه بهانه کوچیک سر حرف رو باز میکنه و منتظر جواب میمونه ،حتی شده با یک نگاه ! معمولا هم جواب میگیره ولی خب هستن آدمایی که زیاد تمایل ندارن سریع به قول معروف جوش بخورن و فرد مقابل رو بی جواب میذارن و سرد رفتار میکنن .

شاید زیادم مهم نباشه خصوصاً برا مادرم .. چون هنوزم بعد سالها این کار رو تکرار میکنه!  گرچه خیلی کمتر شده و گاهیم بی حوصله ست و چیزی نمیگه اما قطع نشده ... و همیشه هم با لبخند و شده یه جمله کوتاه شروع میکنه که اگه ارتباط بگیره بقیشو ادامه میده !

خب من و خواهرم که از بچگی کنار مامان بودیم شاهد رفتارهای افراد مقابل بودیم و همون عده کمی که مامان رو بی جواب گذاشتن گویی ما رو تربیت کردن و باعث شد هردومون در جمع های غریبه زیاد با دیگران جوش نخوریم و درست برعکس مادر رفتار کنیم .. و اونقدر به مامان از راه های مختلف گیر بدیم و اشاره کنیم که اون بنده خدا رو هم بکشونیم عقب ..

و نتیجه این بشه که مامان ناخودآگاه برای ارضاء این نیاز ذاتی دوره قرآنیشو تموم کنه و خودش کلاس برپا کنه.. و ارتباطشم هدفمندتر بشه!  

در کل پدر و مادر من آدمهای اجتماعی ای هستن و همین باعث شده ما بچه ها هم این خصلت رو به ارث ببریم، شاید شیوه هامون در برقراری ارتباط متفاوته ولی هیچ کدوم منزوی نیستیم و یه جورایی رفیق بازم از نگاه اطرافیان محسوب میشیم.. 

همدلی کردن و همراهی کردن با اطرافیان رو پدر و مادرمون به صورت عملی بهمون آموزش دادن و از این بابت خداوند رو بابت این نعمت بسیار شاکرم. 

اینم بگم که این صمیمیت و گرمی تقریبا در کل فامیل ما هست،  مثلا مامانبزرگم زبانزده به این رفتار.. ینی دیگه از اینور بوم افتاده ها!!  با همه زود دوست میشه و از احوال همه هم خبر داره! اهل تجسس نیستا.. کلا اصلا فرد منزوی ای نیست.

حالا از اینور خانواده همسر از نظر ارتباطی کاملا برعکس خانواده خودم هستن، ینی هیچ وقت شروع کننده بحث نیستن و حتی توی مهمونیای خودشون تا یخشون آب شه بیشتر از نیم تا یکساعت طول میکشه.. ظاهراً سرد هستن اما واقعاً نیستن و گرما و صمیمیت خاص خودشونو دارن!  جواب هر حرفی رو نمیدن و خودشونم هر تعریفی نمیکنن اما دلسوز و مهربونن.. و مهمتر این که زیاد از فرد زودجوشم خوششون نمیاد! 

خب این خلق و خو به مرور روی منم اثر گذاشت، در واقع اینجوری تربیت شدم.. 

از یه طرف همون سردیهای اندکی که با مادرم میشد در بچگی و از این طرفم روحیات خانواده همسر، باعث شد منم کمابیش جزو افرادی باشم که شروع کننده نباشم و در ارتباطات کمی عقب بکشم! 

شرایط زندگی و روحیات همسر و سرخوردگیهامم مزید برعلت شد و فاصله هام بیشتر شد.

تنها فردی که تو این موقعیتم ولم نکرد همین دوستم بود که وصفشو گفتم قبلترها (همون بارداره که فسقلش الان سه ماهشه)، اون یه دختر بشدت اجتماعیه که با همسایه هاشم رفت و آمد داره!!!  مثل زمان قدیم.. 

منم سلام و علیک با همسایه رو دوست دارم، ولی چون اینجا توی این محله فرد مستقلی محسوب نمیشم و بعنوان عروس این خانواده هستم، خانواده ی همسر هم ساکنین قدیمین و شناخته شده، ترجیح میدم کاری به کسی نداشته باشم. اگه هم بخوام داشته باشم میرم زیر ذره بین مادرشوهر!  ههه.. قبلا هم گفتم مادرشوهرم زیاد اهل دخالت نیست، شاید یه سری اخلاقیاتمون با هم جور در نیاد ولی در کل زن صلح طلبیه، فقط روی یه سری مسائل حساسه!  از جمله ارتباط من با اقوام و دوستان مشترک! دلش میخواد اونجور که خودش میخواد من رابطه داشته باشم!! ناخواسته شایدم خواسته (خخ) کنترلم میکنه!  منم که میبینم اینجوریه بیخیال میشم و کلا کاری به اون افراد مشترک ندارم!  هرچیم اصرار بر رفت و آمد بشه، بهونه میارم و رد میکنم جوری که دیگه صدای خود مادرشوهرم دراومده ههه..!  راستش ترجیح میدم دور شم تا کنترل شم و زیر بار بکن و نکن و بگو و نگو برم!  

حالا فک کنین اون دوستم باوجود آشنایی با روحیه همسر، بالاخره خونمون اومد!!  البته در حد یه سر زدن و اینا.. 

و اینکه این دومین دوستمه که علیرغم میل همسر، با خانوادش میان خونه ما!  

و هردوشونم اونقدر گرم برخورد میکنن که همسر هم مایل به رفت و آمد میشه ههه

البته اولی الان در قهر بسر میبره و شاکیه که چرا رابطمون یه طرفه شده!  

ولی این یکی بازم در ارتباطه!  

همسر منزوی نیست ولی بخاطر نوع فرهنگ تربیتیشون معاشرت زیاد رو با دوست نمیپذیره!  وگرنه خیلی خوش مهمونه و از رفت و آمد با فامیل استقبال میکنه. 

یکی از دوستای خودشم بعد چند سال موفق شد مجابش کنه به رفت و آمد. 

یه روز که داشتم تلفنی با همین دوستم حرف میزدیم، همسایشون خونشون بود!  بهش گفتم تو چقدر زود گرم میگیری!  گفتش آره من از اوناییم که بدون همکلام نمیتونم سر کنم!  گفتم من برعکس تو شدم.. زیاد حوصله همکلامی با کسی رو ندارم، از اوناییم که اگه یکی بخواد باهام سر حرف رو باز کنه با یه جواب کوتاه یا یه لبخند ردش میکنم!  

خندید و گفت اوووووف آره من از این دسته آدما زیاد تو پستم خورده!! 

خلاصه که ذات زن تغییر ناپذیر نیست،حتی همین مادرشوهرمم به نوعی رفیق بازه، فقط با قاعده و قانون خاص خودش!  

از وقتی وبگردی رو دوباره شروع کردم متوجه شدم خیلی از وبنگارهای خانوم در شبکه های اجتماعی هم با هم ارتباط برقرار کردن و گروه ساختن!  از شما چه پنهان منم هوس میکنم به جمعشون بپیوندم ولی وقتی میسنجم میبینم کفه عقلانی که میگه نه!  سنگینتره و بیخیال هوس و دل میشم!  ریشه یابی هم که میکنم میبینم بیشتر از سرکنجکاویه تا شوق معاشرت ههه! بعدم با خودم میگم اونجا هم مثل دنیای بیرون!  چه فرقی داره؟!  منم که از دنیای بیرون فعلا فراریم، اینطور میشه که حس کنجکاوی فروکش میکنه و همه چیز برمیگرده سرجای خودش! 

منم مثل بقیه هم جنسام نیاز به گفتگو دارم،  برقراری ارتباط و انتقال تجربیات و.. و.. 

و مثل خیلیای دیگه این نیاز تو محیط بیرونم واسم فراهمه و استفاده هم میکنم،  همونجا هم اهل درددل و بیان مشکل علاوه بر گفتگوهای روزانه هستم،  و سرم درد میکنه واسه دورهمیای مختلف!

هنوزم اگه پا بده شروع به فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی میکنم، شاغل میشم مثل سابق و.. و..

فقط مدتیه بی حوصله ام.. که میگن بخاطر بچه داریه! 

به اختیار خودم از نظر عاطفی دور شدم کمی .. چون حس میکنم حالا حالاها ذهنم، روحم به استراحت نیاز داره و ظرفیت شلوغی و همهمه رو نداره! 

به اختیار خودم وب زدم که فارغ از ترس و دغدغه از بابت شناخته شدن و بدگویی کردن راحت حرفامو بزنم و راحت سختیهای زندگیمو بازگو کنم! 

اینکه اینجا الکی مثل خیلی از زنها در دنیای بیرون بخاطر حفظ کیاست خانواده مجبور به پنهان کاری نباشم و انوقت با خودخوری ناراحتیهامو تو دلم بریزم و غمم چندبرابر شه! 

آره من از اون دسته آدما نیستم که اونقدر قوی هستن که از نعمت صبر و سکوت و شکرگذاری خیلی خوب استفاده میکنن و در عین حالم آرامش و مروت سایه سار زندگیشونه.. خوشا به احوالشون و خوش به سعادتشون.. 

من امتحانمو پس دادم.. گرچه همیشه ته دلم آرزو میکنم مثل اونا بشم ولی فعلا این رها باید ذهن و تشویشهاشو خالی کنه تا آرامش رو بدست بیاره..!  و حالا که شایسته خلوت عمیق با خالق و مولاش و کسب آرامش واقعی نیست، وبنگاری رو بعنوان یک آرامبخش موقت و مسکن انتخاب کرده!

ان شاء اله که روزی برسه با همه وجودم خالقم رو باور داشته باشم و بهش بعنوان یک مرهم و تکیه گاه حقیقی، تکیه کنم و توکل داشته باشم.. 

واسه همینه که اصراری بر ارتباط بیشتر از وب با بقیه دوستان مجازی ندارم.. 

و خوب میدونم خواننده های خاموش زیادی دارم که مثل خودم ترجیح میدن دیده نشن.. 

و.. 

در نهایت اعتراف میکنم بازم دارم در دنیای مجازی خودسانسوری میکنم و هنوز نمیتونم اونجور که باید راحت باشم!! 

که اینم امری کاملا طبیعیه و برمیگرده به فنا بودن هر فضایی غیر از فضای الهی.. شناخت همچین فضاهایی خیلی ساده ست!  جایی که ترس از قضاوت شدن شکل بگیره مکان و مامن حقیقی نیست! 


پی نوشت: 

تایپ این پست خیلی زمان برد، خسته شدم  






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
نینجا لینک
پنجشنبه 11 آذر 1395 01:59 ب.ظ
تبادل لینک می کنی؟ خوشحال میشم
پاسخ رها :
Malihe
جمعه 5 آذر 1395 06:31 ب.ظ
منم خیلی وقته دیگه سعی نمیکنم با آدما ارتباط بگیرم، فکر میکنم از زمان ازدواجم به بعد، چه حرفای قشنگی زدی، انگار یکی داشت توی ذهنم حرفای منو می گفت!
پاسخ رها : آره انگار آدمی از یه دوره ای به بعد روحیاتش و نگاهش به زندگی عوض میشه! سن،شغل،خانواده و.. خیلی چیزا موثرن در شکل گیریش
ممنون عزیزم
sahar
جمعه 5 آذر 1395 09:02 ق.ظ
سلام مطلبت واقعا قشنگه خسته نباشید
پاسخ رها :
اذر
پنجشنبه 4 آذر 1395 11:39 ق.ظ
من ادم تقریبا دیر جوش و قانونمندم تو ارتباط که این اخلاقم رو زیاد دوست ندارم.دارم سعی میکنم متعادلش کنم .اینجوری خوب نیست.این اخلاقم به سمت پدری رفته .طرف مادری بسیار زود جوش وگرمن .نمیدونم چرا به خاله هام نرفتم متاسفانه.
اگه فضولی نباشه ارتباط چیز خوبیه.
وبلاگ رو واسه همین گذاشتم .واسه حرف زدن.تخلیه کردن.حتی دوست پیدا کردن.
فقط مواظب باش منزوی نشی کلن
پی نوشت .خسته نباشی
پاسخ رها : اوهوم قانونمندی ماها تو روابط فقط دست و پامونو میبنده! اینو این چند مدت که تغییر کردم میفهمم. خوب میکنی، منم ان شاء اله خودمو که جمع و جور کردم برمیگردم ولی میدونم که مثل سابق نمیشم. و روابطم محدودتر میشه.
آذر جون من خیلی رفیق باز بودم خیلیا! نمیدونم شاید لازم بوده که از اینور به تعدیل برسم! واسه همین از ارتباط بیشتر دیگه فراریم
تنهادلشکسته
پنجشنبه 4 آذر 1395 02:13 ق.ظ
سلام دوست عزیزم
من درکت میکنم و میشه گفت تقریبا روحیات مشترک داریم...
ایشالله همیشه شاد و سلامت و خوشبخت باشی...
دلیلت هم برا پست خودم خوب فهمیدم
پاسخ رها : سلام عزیزم، ممنون از درکت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر