روز شمار

نویسنده :رها
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-10:53 ق.ظ

از تماسهای تلفنی اینطور برداشت میشه که روز شمار ایام مستقلی داره به آخر میرسه کم کم .
و من حس کودک فراری از مدرسه رو دارم که در حال گذراندن روزهای پایانی تعطیلات تابستانی هست.
چقدر لذت بخش بود.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Malihe
یکشنبه 29 مرداد 1396 03:58 ب.ظ
رها جونم از روزای استقلالت لذت ببر و به بعدش فکر نکن
ببین بازم من پیشنهادم اینه که بری رو مخ خواهر شوهرت که بچه بیاره
پاسخ رها : ملیح جون باور میکنی قدر لحظه لحظشو میدونم ؟! خیلی شیرینه خیلی .
هه اگر میشد که خوب بود
شادیه
چهارشنبه 25 مرداد 1396 09:54 ق.ظ
پیام بی نام هم از طرف من بود
پاسخ رها : آره گلم فهمیدم
شادیه
دوشنبه 23 مرداد 1396 01:46 ب.ظ
قبلا هم گفتم نترس ترس دشمن ماست بوجود آورنده ی خیلی از اتفاق های بده.خودتو قوی کن روحیه و روحتو تقویت کن حالا با شناختی و راهی که خودت میدونی برات جواب میده.توانایی های ما زن خیلی بیشتر از مرداس.تو یه زن جوونی با کلی انرژی و قدرت پس حتی د رکنار هم نشینی با خانواده ی همسر اگه قرار باشه کسی بیشتر مراعات کنه و کنار بیاداونا هستن چون باتجربه ترن چون یه بار زندگی کردن و حالا باید فرصت تجربه و زندگی رو به شماهم بدن با روش خودتون.اینو باید متوجه بشن اگه نمیشن و درک نمیکن خودشون مسئول رفتارای بعدی میشن.تو پوان هایی داری که اونا ندارن فقط باید با پیشینه ای که ازشون دستت به کارشون بگیری و پیاده شون کنی. پس رویه جدید تو ذهنت تمرین و شروع کن.روزهای جوونی و سال های عمرتو هیچ کس نمیتونه بهت پس بده.از توانایی های ذهنی و نشاط جونیت استفاده کن و لذت ببر و به کارشون بنداز.
عذر بابت تایپ تند تند و غلط املایی ها
پاسخ رها : مشکل اینجاست که نمیتونن همسر رو بحال خودش رها کنن، ینی نمیخوان، همیشه نگرانشن، نگران خودش و زندگیش، در ظاهر اعتقاد دارن کاری بهمون ندارن، در یه سری مواردم واقعا همینطوره و به استقلالمون احترام میذارن ، و همین باعث میشه همسر زیاد قبول نداشته باشه دخالت میکنن، البته این مدت عملا بهش ثابت شده که من بیراه نمیگفتم، اون موقع میگفت تو سخت میگیری ، اما حالا باور کرده اینطورا هم نیست، گرچه باور و غیر باورش فرقی نداره زیاد بحالم و قدرت و سیاست مدیریت شرایط رو نداره.
یه چیز دیگه هم هست ، من این روزا بخاطر خستگی زیاد، عصبی تر و ضعیف تر ئ شکننده تر شدم، بخاطر دخترک خوابم کم شده و فراغتهام محدود.
بهار عشق منه، همه زندگی منه، جزئی از وجودمه، اما کمتر مادریه که ادعا کنه نگهداری بچه اونم بدون کمک همسر ، راحت و آسونه.
همین شکنندگیهام بعضی وقتا کل ساختمون رویاها و تصمیم هامو تخریب میکنه، دیگه مثل سابق مصمم نیستم و زود از پا درمیام.
یه روز پر انرژی و مصمم هستم و یه روز خسته و ناامید.
این حالت ناپایداری مدتیه حاکم شده بر زندگیم.
یه روز از عدم حمایت و پشتیبانی همسر خمیده ام، یه روز بی تفاوت و محکم ایستادم.
واسه همین میگم باید آهسته پیش برم ، کاش موفق بشم.
دوشنبه 23 مرداد 1396 01:28 ب.ظ
کافیه دیدتو عوض کنی تا ذهنتم بیشتر لذت ببره و به جای استرس و نگرانی از زمان حال لذت ببری.
تا وقتی کاری از دستمون بر نمیاد برای شرایطی که داریم اگه راه و روش قرار گرفتن توی اون موقعیت بدونیم و یاد بگیریم خیلی چیزا حس میشه از همه مهمتر آرامشمون بهم نمیخوره.منم تجربه کردم زمانهایی رو که استرس بخاطر یه سری شرایط داغونم میکرد.میدونم چی میگی.ولی بعدا متوجه شدم چقد خودمو نادیده گرفتم بخاطر دیگران بخاطر اتفاقهایی که من تو ذهنم ساختم و یا اتفاق نیافتادن واذیت شدم یا اینقد پروششون دادم که رخ داد و آسیب دیدم.
الان فرصت خیلی خوبیه تا اومدنشون توی یه دفتر یه سری خط و مشی هایی رو که باید تغییر بدی و قراره تمرین کنی رو بنویسی با خودت تکرار کنی و بخودت قول بدی بخاطر آرامش خانواده ت مخصوصا تربیت دختر گلت ازشون کوتاه نیای.با احترام وبدون بحث سر مواضعت باشی.فکر کن به اینکه دیگران خیلی تحت تاثیر قرارت ندن دیگرانم آدمن با هزار عیب و ایراد خودشون خیلی مهم نیستن و بهای زیادی به ناراحت شدن و تحلیل رفتارشون و مهم بودنشون جز فکر مشغولی و خود خوری چیزی نداره.اونا خانواده ی همسرتن و فعلا شرایط ایجاب میکنی اونجا زندگی کنی.پس اگرم تاحالا یاد نگرفتن که شما هم زندگی مستقلی داری و خیلی چیزا رو باید رعایت کنن از این به بعد قرار یواش یواش یاد بگیرن.احترامشون واجب برخورد درخور پدر و مادر واجب اما قرار نیست گذشت الکی و حرص و جوش های الکی بخاطرشون بخوریم.آدما تا آخر عمر باید یاد بگیرن اینام مستثنی نیستن.فقط تغییرات ناید خیلی محسوس باشه که متوجه بشن و واکنش نشون بدن که البته در اون صورت با یه توضیح کوتاه و ادامه ی رویه ت رد میشی ازش.
نگران حمایت همسرت هم نباش نه تنها همسر شما بلکه اکثرا آقایون با واکنش های مستقیم و خواسته های مستقیم سخت کنار میان و نمی پذیرن.فقط با حرفهایی که هر از گاهی بهش میگی و یه تاکید کوتاه شروع کن.اگه توجه نکرد سر حرفت می مونی و یادآوری می کنی که در موردش صحبت کردین و باز درصورت تکرار متذکر میشی که مسئولیت اون رفتار یا حرکت به عهده ی خودشه.همه رو خیلی ملو و در آرامش بیان کن که حس قدرت یا زور به همسر منتقل نشه و مقاومت نکن.خودت لم همسرت بهتر میدونی یه سری چیزا رو هم خودت بهتر میدونی چطور تحلیل کنی یا برخورد کنی.
پاسخ رها : با حرفات کاملا موافقم، استرس و نگرانی حال آدمو خراب میکنه، من چه بخوام چه نخوام باید این شرایط رو بپذیرم، اون تغییر آهسته و کم کم رو خیلی باهاش موافقم، چون خانواده همسر من بظاهر خیلی احترام گذار هستن و قبول هم ندارن دخالت میکنن. باید به شیوه خودشون عمل کنم. همسر که واقعا تکیه گاه مناسبی نیست، اصلا نمیشه روش حساب کرد، خیلی هم تحت تاثیر خانواده شه ، بزرگترین مشکل منم همینه، چون وقتی جریانی شروع میشه و همسر هم با اونا همراه میشه ،دیگه من قدرتم کم میشه و نمیتونم همزمان هم هدفم دنبال کنم و هم بشنوم و سرزنش بشم و محکوم بشم. اونم تو خونه خودم ،جایی که باید مامن آرامشم باشه ، با وجود حضور دخترک و شیطنتهاش و نق زدنها و دردسرهای خاص خودش که خیلی تحمل بالایی میخواد. برا همین باید خیلی آهسته حرکت کنم که خودم کمتر آسیب ببینم.
ترانه
دوشنبه 23 مرداد 1396 12:42 ب.ظ
سلام عزیز خوبی؟ مطالب وبلاگتو دیدم بسیار زیبا بود معلومه که وقت گذاشتی .من یه پیشنهاد داشتم که واسه وبلاگ جفتمون خوبه اونم اینکه به وب سایت منم سر بزنی و باهم تبادل لینک داشته باشیم از این به بعد مثل دو تا دوست خوب واسه هم میشیم بعد از اینکه لینک کردی خبرم کن تا با افتخار لینکت کنم
پاسخ رها :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر