حرف..

نویسنده :رها
تاریخ:یکشنبه 2 مهر 1396-04:57 ب.ظ

خیلی حرف دارم، برای نوشتن،  برای تخلیه شدن.
حیف که زمان ندارم.
بهارکوچولو روزبروز داره بزرگتر میشه و فراغت من کمتر.
حدود 3 تا 4 پست هم نوشتم و منتشر کردم و یکی دو ساعت بعد برداشتم و به لیست چرک نویس ها اضافه کردم. 
جرفایی که نه میتونم منتشر کنم، نه پاک!
ترس از قضاوت شدن همسر اینجا هم مانع میشه بنویسم.
نمیدونم.. 
شایدم ترس از سرد شدنم به زندگی و امید و انگیزه هام.
بد اخلاق شدم خییلی.. 
داد میکشم زود.. 
تا میام گلایه کنم به خداوند،  یادم به دوستم میفته.. با اون شوهره بیمارش..!  
یادم به دختر عمه میفته با طلاق و رجوع دوباره و دوباره طلاق و.. شوهر تنوع طلبش! 
یادم به.. 
میگم همسر هرچه هست ذاتا بد نیست! 
همسر فقط بزرگ نشده.. 
ذاتا مهربونه، آرومه.. 
گرچه بی مسئولیتی هاش تا بی توجهی به بهار هم میرسه و دخترکم بلاها سرش میاد (زمین خوردن ها و افتادن از بلندی ها بخاطر بی احتیاطی)  وقتی مادرش کنارش نیست.
اما... 
چی بگم.. بگم اما همین که بعدش پشیمون میشه و دورمو میگیره خوبه؟! 
نمیدونم.. 
شایدم نمیخوام بپذیرم کم آوردم.. 
ولش کن.. 


پ.ن:
_ دیشب رفتم حسینیه سر کوچمون، دوست نداشتم،  همیشه یک عده قلیلی هستن تو رو سرچ کنن که کی هستی!! 
نذری هم گیرم نیومد خخ
من عاشق نذری اهل بیتم.. 
کم بود، جمعیت زیاد بود.. 
مسئول حسینیه کلی عذرخواهی کرد.
به همسر گفتم دیگه نمیرم. نه بخاطر نذری.. 
نمیخوام جایی باشم که شناخته شده م، همین. 
شاید برم سر خیابون.. 
اونجا دیگه محله ای نیست، همه میان.. 
شایدم برم هیئت مورد علاقه م، حیف که هر شب نمیشه رفت، راهش دوره. 
فسقل خانمم میبرم.. شیطونه مامان هرجا میره، مادرشو میکنه مرکز توجه خخخ





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
malihe
دوشنبه 3 مهر 1396 01:00 ب.ظ
رها جونم برای منم این حس هست، خیلی چیزا رو می نویسم و پاک میکنم از ترس قضاوت بقیه، می دونم نوشتنشون آرومم میکنه چون به هیچ کس نمیتونم اون حرفا رو بگم، ولی حتی تو این فضای مجازی هم ترس دارم که نکنه کسی ببینه، نکنه کسی بفهمه، برای همین درکت می کنم. میتونی اینجور حرفا رو بنویسی ولی رمزدارش کنی که هرکسی دسترسی نداشته باشه
پاسخ رها : آخه میخوام عمومی باشه بلکه دلم خونک شه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر