بیکاری ..

نویسنده :رها
تاریخ:جمعه 4 اسفند 1396-07:18 ب.ظ

صبح زود بود ، خسته از شب کاری رسید خونه ..
تو چشماش خشم و خستگی موج میزد ..
فهمیدم شب پرکاری داشتن ...
بعد از سلام و علیک ، یهو بی مقدمه گفت رها تسویه مو نوشتم . تا آخر اسفند بیشتر نمیرم دیگه . کاغذ تو دستشو نشونم داد و گفت ..اینم کپی برگه درخواستم ..
بسه دیگه حمالی ..و ..و ...
گفت و گفت ...
انگاری که داره تلافی میکنه همه ناحقی های که دیده ..
و من ساکت و بی صدا سرمو به چایی دم کردن مشغول کردم ..
و فکر و فکر و فکر ...
بالاخره شب کاری و تغییر شیفت و ساعات کاری طولانی بدون آف و از همه مهمتر حقوق های عقب افتاده پشت سر هم کار خودش رو کرد و ...
و...
هرروز که میگذره ..
همسر شادتر و خوشحال تر و ..
و من ..
نگران و آشفته تر ...
کارش خوب نبود .. اصلا خوب نبود ... ما هم سختی زیاد کشیدیم ...
اما ..
بعدش چی میخواد بشه ...
همه روزهای بیکاری همسر سه سال قبل میاد جلو چشمم ..
روزهایی که با بارداری من همزمان شده بود ..
و همسر هیچ قدمی برای بهبود اوضاع نمیکرد ..
روزهایی که هرروز به امید اینکه همسر از در که بیاد داخل و مژده کار جدید رو بده هدر میرفت ...
و هربار .. جواب چشمای منتظرم ، ظاهر بی تفاوت همسر بود ..
و جواب سوالم ، کااار میخوام چیکار .. همین مسافر کشی بسه فعلا ، بود .
و هرروز که میگذشت لایه های وجودی تنبلی و بی مسئولیتی عمیق همسر برام رو میشد .
درست مثل پدرش ..
تازه فهمیدم خودش اهل کار نیست .. خودش نمیخواد دنبال زندگی بهتر باشه و منتظره دست معجزه واری از آسمون بیاد و بلندش کنه و ببره بهشت برین روی زمین و بدون قید و شرط بهترین کار دنیا رو نصیبش کنه !!!
تمام پیشنهادهای کار به بهانه های مختلف یکی یکی رد میشد و ..
من میموندم امیدی که روزبروز کمرنگ تر میشد ..
و درست همون روزها فحش خوردنام زیادتر شد .. توهین ها بیشتر شد ..
و دوره ای که هر زن بارداری نیاز به حمایت و عشق و پناه داره ، طرد شدم و پرت شدم و ...
چرا ...
چون کم کم بیکاری شد معضل زندگی ... 
نداری ها زیاد شد ...
و مسافرکشی جوابگو نشد ...
خرج ها بیشتر شد ..
و ...
تاوانشو من باید میدادم که تو این موقعیت فرشته کوچولو درونم داشت رشد میکرد .
منو مقصر همه مشکلات میدونست .
و همه اون روزا به این فکر میکردم که حقم نبود با وجود اصرار بر خوش خلقی و زرنگی مرد زندگی که معیار ازدواجم بود و بخاطرش اونو انتخاب کردم ، این روزگارم باشه .
روزگاری که هیچ وقت فراموشم نمیشه ، حتی اگه بخشیده بشه ..
دردی که با دیدن هر صحنه حمایتی عاطفی یک مرد به همسر باردارش ، رو میشه و اشکامو جاری میکنه .
حتی اگه توی فیلم باشه !
روزایی که هرجا میرفتم در جواب بقیه که میگفتن " شوهرت چیکار میکنه برا بچه ؟ حتما خوشحاله که دارین نی نی دار میشین ، فلانی ( همسر) خوش اخلاق و بچه دوسته ، حسش چطوریه الان؟! "
میخندیدم و میگفتم ، آره خیلی خوشحالهههههه ....
حرفهایی که همین الانم میزنن .
و کسی باور نمیکنه ، مرد من حوصله بچه داری نداره و ... .
و .. اهل تلاش و کوشش نیست .
و چه اون روزا ..
و چه همین روزا ..
هروقت ، پیشنهاد کار جدیدی میشد و میشه ..
رها باید بگه ..
' از اختیار من خارجه ، خانوادش تصمیم گیرنده نهایی هستن ، میدونم کارتون خوبه ، ولی چون خانوادش روش حساس هستن من نمیتونم زیاد اصرار کنم ' !!!!

چی بگم ..
بگم چون شیفتیه همسر نمیره ..
چون دو نوبته خوشش نمیاد ..
راهش دوره ..
حقوقش کمه ..
و ..و ...
آره خانوادشم بی تاثیر نیستن، اصلا همونا اینقدر لوسش کردن ، همونا اهل ایراد گرفتن هستن . اما ..
الان همسر یه مرد بالغه ..
بخواد بره میره ..
خانوادشم میپذیرن ..
خودش نمیخواد ..
و ...
همه اینا باعث شده ..
رها ..
الان ..
حس غریبی و بی پناهی داشته باشه .



خدایا نگرانم .. 
کمکم کن ..


پ.ن : 
_ هنوز به کسی نگفتم .. چی بگم آخه .. همه میدونن کار همسر خوب نبود .اما همه نمیدونن همسر اهل هرکاری هم نیست ! 
دارم مقاومت میکنم با لیست پیشنهادات دیگران کمی دیرتر روبرو شم . دارم فرار میکنم .

_ : بی انصافیه اگه بگم همسر همیشه بدخلق و بددهن و بی حوصله ست .
نه همسر واقعا وقت خوشی ها بهترینه فقط به سبک خودش .
خوش خنده و شوخ طبعه .. 
و آروم ..
اهل داد و بیداد نیست و خیلی کم صداشو بالا میبره ، حتی اگه فحش به روزگار و زمین و زمان بده . 
اینو مادرش خوب بهش یادداده خخ
فقط تو ناخوشی ها نه پناهه نه حامی و نه یه مرد بالغ ... 
و ما میشیم سربار ، نه همراه .. 

_  میدونم .. پستام بیشتر ترحم برانگیز میشه ، دست خودم نیست ، اینجا جاییه که میتونم خودمو خالی کنم ، بدون سانسور .. 
اما ..
هدفم از نوشتن شنیده شدنه ، یه گوش میخوام .. 
که بدون ترحم درکم کنه .
شاید قربانی باشم ، اما سعی میکنم ضعیف نباشم . 
نه خداوند عالم رو مقصر مشکلاتم با همسر میدونم و نه تقدیر و سرنوشتم رو بد میبینم. 
من خودمو مقصر اشتباهاتم میدونم . اینکه بیشتر تحقیق نکردم ، یا مسائل دوران نامزدی رو جدی نگرفتم . همسر همون موقع هم همین بود ، کمتر ، پنهانتر و سطحی تر نشون میداد، اما همین بود . من دقت نکردم. نخواستم جدی بگیرم . با خوش بینی تمام فکر میکردم حل میشه . 
ولی نشد . 
الانم قربانیم ...
هنوزم راه خروج دارم ، و میدونم اگه بخوام میتونم انتخاب کنم ، حتی اگه همه جلوم بایستن. 
فقط نمیخوام انتخاب اولم باشه ..
نه بخاطر خوش بینی ... 
نه ..
امیدم هنوز ته نکشیده ..
هنوز چندتا راه نرفته دارم که میخوام برم .
برام دعا کنید .

_ امکان داره با تسویه ش موافقت نکنن، بستگی به شرایط شرکت داره . فعلا دارن بررسی میکنن و هنوز با همسر صحبت نکردن .

_ خدایا ینی چی میشه ؟؟؟؟!!!!





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تنهادلشکسته
پنجشنبه 10 اسفند 1396 01:59 ق.ظ
سلام خواهر
چی شد؟
اوضاع خوبه؟
یه خبر بده نگرانتم
دختری خوبه؟
پاسخ رها : سلام عزیزم .
خداروشکر ، زندگی در گذره ..
اذر
سه شنبه 8 اسفند 1396 07:48 ب.ظ
سلام...متاسفانه دور برم دیدم بیکاری گریبانگیر خیلیهاست ..
توکل به خدا ..ان شاالله حل میشه با موقعیتی بهتر
پاسخ رها : سلام عزیزم . ان شاءالله . دعا کن دوست خوبم
فری خانوم
یکشنبه 6 اسفند 1396 01:20 ب.ظ
سلام عزیزم
خیلی ناراحت شدم
واقعا این روزها به جز یه قشر خاص هیچ کس دل خوشی نداره
پاسخ رها : سلام عزیزم .
امیدوارم خدا خودش سبب ساز بشه .
Malihe
یکشنبه 6 اسفند 1396 11:54 ق.ظ
رهاجونم خیلی ناراحت شدم از ماجرایی که برات پیش اومده، البته الان شرایط با دفعه قبل فرق میکنه، الان بهار بزرگتر شده و میگی دوسش داره،ان شالله به خاطر بهار و آیندشم که شده زود میره سرکار
کاش میشد یجوری همه مادرا بفهمن که این پسرای عزیز دردونه ای که تحویل جامعه میدن قراره بعدا مسئولیت یه زندگی رو دوششون باشه، کاش می فهمیدن چه ظلمی در حق خودشون، بچشون و کسی که بعدا عروسشون میشه میکنن :|||
پاسخ رها : آره خداروشکر اون روزا گذشت .
دعا کن عزیزم .
کاش میفهمیدن بخدا .. کاش ما اینجوری نشیم.
تنهادلشکسته
جمعه 4 اسفند 1396 10:58 ب.ظ
سلام
آخی عزیزم ناراحت شدم و عمیقا درکت میکنم
قربون دل غصه دارت
توکل به خدا کن...خدا بهترین راه را برات میذاره
میدونی الان همه به جز تعداد کمی، مشکلات مالی دارند...یعنی درد مشترک...پس فقط درد خودت ندان
الان همه جوانها بیکارن و کار نیست...وای دلم غصه ای شد
به خدا روزگار ما هم خوش نیست...با سیلی صورت خود را سرخ نگه میداریم
روزهایی که با نون پنیر بگذرونیم و کسی چیزی نفهمه
پاسخ رها : سلام عزیزم .ان شاءالله که هر چی خیر باشه پیش بیاد. همینی که میگی .. توکل بخدا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر