احیا و بهار

نویسنده :رها
تاریخ:دوشنبه 14 خرداد 1397-11:26 ق.ظ

خواب بعدازظهرشو کامل میکنه ، با خودم فکر میکنم شب چقدر میتونه بیدار بمونه .
شام بالا هستیم طبق معمول ، وقتی میایم پایین همسر میره تو اتاق و هنوز رو تخت نرفته خوابش میره، دیر اومدن ، کلی کار داشتن ، خسته بود .
من و بهار میشینیم پای تی وی . 
حسینیه هم نزدیکمون هست ، ولی دوست ندارم برم ، همسایه ها هستن ، منم جایی که بشناسنم راحت نیستم . خصوصا اینکه خودم زیاد کسی رو نمیشناسم و بقیه هم اگه بشناسن بعنوان عروس خانواده همسر میشناسن. ترجیح میدم سرم به کار خودم باشه .
هیئت مورد علاقمم دوره ، همسر هم که خواب .
این میشه که پای تلویزیون میشینم.
گلچین میکنم برنامه ها رو ..
دعای یه شبکه ، سخنرانی یه شبکه دیگه و دعای قرآن به سرم یکی دیگه ..
بهار در همه احوال با منه ..
دارم جوشن کبیر رو همراه با مداح زمزمه میکنم در حالیکه بهار از سروکولم بالا میره ، اونقدر که کمر و کتف و شون هام کوفته شده .
بعد موهامو شون میکنه ، میکِشه، میکنه و دوباره شونه میکنه .
میگم سبحانک یا ... نگام میکنه ، نمیذاره توجه کنم ، یه ریز حرف میزنه و سوال میکنه .
بعضی وقتا هم ادامو درمیاره ..
طرز نشستنم، طرز قرار گرفتن دستام ، جوری که برای خاروندن کف پامم الگو برداری میکنه . مثل وقتایی که نماز میخونم، من در جهت قبله ام ولی بهار در جهت من خخ همه کارمم تقلید میکنه . 
میرسه به دعای قرآن به سر ..
نخییر انگار دلش نمیخواد بخوابه ..
دوست داشتم تنها باشم این لحظه .. خلوت و ..
هم بیداره، هم قرآن رو ازم میگیره .. ! هم جوری صفحه میزنه که بعضی برگه ها پاره میشه ، قرآن عروسیمه ، دلم ریش میشه . میخوام ازش بگیرم نمیده ، حواسم از دعا پرت میشه . میگم ولش کن بذار هرکار میخواد کنه . 
هنوز شروع نشده ، میدوئم یه قرآن کوچولو برمیدارم، تا اونو دستم میبینه میگیرتش ، قرآن که تو دستشه میده بهم . 
میدونم بازم برش میداره .
بلند میشم یه قرآن کوچیکه دیگه میارم . 
خدا خیر حاج آقا بده که هنوز دعای اصلی رو شروع نکرده .
دیگه وقت نمیکنم قرآن بزرگ رو بذارم سرجاش ، میذارمش روی پام .
دعا شروع میشه ، هی قرآن رو از روی پام برمیداره و میخواد بذاره تو جلدش و نمیشه ، وسطشم ادای منو درمیاره ، قرآن بزرگ داره مچاله میشه ، گیر میده که مامان درستش کن .
دعا رسیده به امام حسین . 
بهار قرآن کوچولوی دستمو ازم میگیره، اون یکی رو میده ، تا دعا تموم شه چندبار عوض میکنه .
میخوام تمرکز کنم ، نمیشه .
دلم میگیره که بهار نمیذاره حواسم به دعا باشه .
چشمامو باز میکنم .یه نگاه بهش میندازم ، با اون دست کوچولوش قرآن رو گرفته روی سرش ، و اون یکی دستشو مثل خودم بالا گرفته . موهاش دورش ریخته و صورت ریزه میزه شو پوشونده .
ذوقشو میکنم ، آروم نازش میکنم .
و با همون حس نیمه توجه دعامو ادامه میدم . فسقل آروم و قرار نداره ولی یه ریز حرف میزنه و شیطونی میکنه .
وسط دعا میخواد بره دستشو بشوره، شیر و نی شیر میخواد ، بلنج(برنج) میخواد ،لج میکنه چندبار و ... 
آخر دعا می ایستم، اونم بلند میشه و کارمو تکرار میکنه ، دعا که تموم میشه ، حاج آقا سلام دسته جمعی میده ، بهار اما یه چیزی میخواد که یادم نمیاد ، میزنه زیر گریه که چرا توجه نمیکنم . دعا رو رها میکنم و میرم سراغش ..
اینکه از خواب فراریه هی میدوئه میره تو اتاق که بخوابه، دنبالش نمیرم و ازش میخوام بیاد تو سالن پیشم . میدونم حالا میخواد قصه بشنوه و تا دو سه تا نشنوه ول کن نیست.
برمیگرده پیشم ، و حلقه بازی میکنه ، نصفشون تو دستشه، نصفش تو پاش ، یکیشم گیر میکنه بیرون نمیاد . 
میخواد رو دست و پای منم انجام بده که نمیشه و ول میکنه .
و نیم ساعت بعد ..
سرش رو پاهامه ، پتو روش کشیده شده ، عروسک کچل کوچولوی لختش که با کلاه خرگوشیش پوشیده شده رو بغل کرده و انگار ساعتهاست خوابیده ...
در حالیکه جای پا نمیشه کف سالن و همه اسباب بازیهاش پخش شده روی زمین !



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تنهادلشکسته
دوشنبه 28 خرداد 1397 09:44 ق.ظ
سلام
خواهری یه عکس از دخترت بذار
دلمان آب شد
پاسخ رها : سلام عزیزم چشم ، فرصت کنم میذارم
مهتاب
سه شنبه 15 خرداد 1397 12:06 ق.ظ
من این شب قدر داشتم به این فکر میکردم سال دیگه احتمالا با یه نی نی چطور میتونم شب قدر داشته باشم
همین که بد خلقی نکردی برای احیا باهاش کل راه رفتی
پاسخ رها : ای جاانم مگه بارداری ؟
من که سال اول نتونستم با نی نی ، خودم ضعیف بودم ، کم خونی و بیحالی و .. باید خیلی به خودت برسی، اگه قوت داشته باشی میتونی عزیزم .
میدونی بعد از تولد فرزند یه حسی در مادر بوجود میاد که انگار بچه قسمتی از وجود خودشه ، مثل یه عضو ، واسه همین نمیتونه ناراحتی بچشو ببینه ، چون قلب خودش درد میگیره. برا همین آستانه تحمل خود به خود بالاتر میره.
میگم راستی رمز وبت رو به منم میدی عزیزم ؟ چندبار تا حالا اومدم سرزدم رمزی بوده برگشتم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر