مجازی

نویسنده :رها
تاریخ:شنبه 30 تیر 1397-03:30 ب.ظ

بازی جدول نصب کردم ، چند بار در روز بین کارهام ،بازی میکنم . در شرایطی که بهار یا باهام حرف میزنه و یه ریز سوال میپرسه و خاطره های پخش و پلا تعریف میکنه و من باید هم جوابشو بدم ، هم بدونم از چی داره حرف میزنه ، هم راهنماییش کنم و ...
مثلا بدونم فلان شب که فلان پارک رفتیم گربه از کجا دراومده بوده ، یا فلان شعری که باباش میخونه ماجراش از کجا شروع شده و به کجا رسیده . یا اون روزی که پیش مامان جون و عمه بوده چرا پای عمه ش خورده به مبل و بعدش چی شده ، یا چرا توی قصه ای که باباجونش واسش تعریف کرده کلاغه فرار کرده و ... و... .
همزمان باید مواظب باشم وقتی داره از سر و کولم بالا و پایین میپره و حرف میزنه و دورم چرخ میخوره ، دست و پاش تو صورتم نخوره، یا بلایی سر خودش نیاد و ... .
لبخندم رو لبم باشه ، اگه اخم کنم بغض میکنه . 
اگه مشغول حرفه و سوالی ازم بپرسه که حواسم نیست جواب بدم ، یا کاری ازم بخواد مثل جابجا شدن روی مبل ، دراز کشیدن روی زمین ، نشستن و تکیه به پشتی و ... و من متوجه نشه ، عصبانی میشه و جیغ و گریه ! 
بعدم میگه ' من اصن گَل میکنم ' ینی من اصلا قهر میکنم . 
و من یا باید گوشی رو بذارم کنار و قربون صدقش برم . و کلی منت که آروم شه .
یا خودم از فرت کلافگی و بی حوصلگی دعواش کنم که بسه مامان ، اینقدر اذیتم نکن . تا گریه ش بیشتر شه ، و بعد خودش آروم شه و بیاد تو بغلم که باز گوشی که بره کنار ! 
منم به همون حد چند دقیقه راضی باشم که لااقل ذهنم یکم فعالیت کرد و از این بیشتر قرار نیست فراموشی داشته باشم ! 
یه روزی با خودم میگفتم واااا ! چرا بعضیا اینقدر فراموش کار و بی حواسن ! 
یا چرا فلانی اینقدر کم حوصله شده و میگه صدای اعلان واتساپمو واسم ببند مثلا !
ههه حالا خودم نه‌تنها صداها رو میبندم بلکه کلا همشو غیر فعال میکنم . همه شبکه هایی که توش عضوم .
تازه تو هیچ گروه خانوادگی و فامیلی هم نمیمونم . ( البته اون دلیل داره که قبلا نوشتم ) و عملا پیام خاصی ندارم خخ 
یه بخشیش برمیگرده به همین کم حوصلگی و ذهن مشوش . 
بخش دیگه شم بخاطر اینه که دوست ندارم فضای مجازی غالب باشه بر تصمیماتم و روحیه م . 
من بدون گوشی و اینترنت فلج فلج هستم . ینی در واقع بدون تکنولوژی و ارتباط گسترده . از اینترنت دیال آپ و یاهو مسنجر بگیر تا وبلاگ و تالار های گفتگو و انجمن های مختلف و ... و ... شبکه های مجازی و گروه و کانالها ، همیشه دوست زمان تنهایی و فراغتم بوده و وابستگی عمیقی به این دنیا دارم . 
اون موقع ها که فعالیتم زیاد بود و همش بیرون از خونه بودم ، خلوتم با نت از ساعت ۱۱ شب شروع میشد . چت و وبگردی و ... .
یه همکار آقا هم داشتم که آیدی همو داشتیم، پسر سالم و متینی بود . ازش خوشم میومد . اهل دوست پسر بازی و دوست دختر بازی نبودم. اونم نبود . ینی خیلی سالم بود . اما به سمت هم کشش داشتیم. چتم که میکردیم با خطاب آقای فلانی و خانم فلانی بود .
یادش بخیر ..
نمیدونم چرا همونقدر که جذبش میشدم ، همونقدرم یهو ازش دوری میکردم . یه جور لج و لجبازی با احساسات خودم .
همینم باعث شد ارتباطمون قطع شه . چند ماه قبلشم از اون شرکت اومده بودم بیرون . دیگه عملا از هم خبر نداشتیم.
چند سال بعدش یه دفعه پیام فرستاد واسم و احوال منو دوستم که با هم اونجا کار میکردیم رو پرسید . 
با همون یاهو مسنجر . 
منم جواب دادم و تشکر کردم و تمام .
دیگه خبری ازش ندارم .
هنوزم همون احساسات رو بهش دارم به یه شکل دیگه .
هم دلم میخواد یه روزی اتفاقی ببینمش . بدونم الان در چه حاله . مطمئنم که ازدواج کرده و اگه بچه هم داشته باشه باید بزرگ باشه دیگه . حداقل خیلی بزرگتر از بهار .
هم از طرف دیگه دلم نمیخواد ببینمش . انگار اعتقاداتم مانع میشه و میگه ول کن دختر . حالا هرطوری هم باشه داره زندگیشو میکنه ، مثل خودت . چیکار داری الان در چه حاله و اینا . اون یه فرد غریبه ست تو زندگی تو . الکی هم خودتو گول نزن که نه فقط میخوام بدونم چیکار میکنه . این یکی حسش با همه آدما دیگه تو زندگیت متفاوته . پس بیخیالش شو .
در واقع همیشه به همین نتیجه میرسم و دفتر ذهن بازیگوشمو میبندم. 
با همین احساسات سالهاست که سر و کله میزنم . چه دوران مجردی ، چه اوایل ازدواج که احساس خوشبختی میکردم و خوش بودم ، چه بعدش تا همین روزا .. .
گاهی کمرنگ ، گاهی پررنگ .
ولی همیشه شیرین . 
چون مطمئنم ما با هم ازدواج نمیکردیم حتما . فرهنگ هامون به نوعی متفاوت بود . و از نظر منطقی با هم جور نبودیم. اونم میدونست اینو . 
برا همین هیچ وقت حرف علاقه و ازدواج و عشق و عاشقی بینمون رد و بدل نشد . گاهی هر دو اشاره ای میکردیم اما هیچ وقت مستقیم چیزی بهم نگفتیم. 
تو چت هامونم حرف شرکت و بچه ها بود .خیلی که جزئی میشد راجع به علایق شخصی حرف میزدیم. خخخ 
خلاصه که اون یه فرد خاص تو زندگی من بود .
میدونم حرفام از موضوع خارج شد ، خیلی وقته دوست دارم از این حسم هم بنویسم . اما خب خودسانسوری نمیذاشت.
واسه دنیای مجازی هم همینطورم ، حس وابستگی دارم ، اما منطقم نمیپذیره درگیر شم باهاش .
از وقتی هم به انزوا رفتم ، هم تو دنیای بیرون یه چیزایی رو قطع کردم هم دنیای مجازی .
یه روزی حس کردم دیدن پروفایل و استوری دیگران ، داره روم اثر منفی میذاره . یه جورایی درگیرشون میشدم .
غبطه ، حسرت و غم .. گاهیم کنجکاوی یا حرص بابت رفتار اون شخص نسبت به بقیه ،خخ 
ولش کردم .
الان تا کسی نگه پروفایلمو ببین ، یا پروفایل فلانی رو دیدی و برو ببین ، نمیرم سراغش ، عادتم کردم . اصلا آرومم . 
گروه فامیلی هم که بجز دلیل سابق ، اصل کنجکاوی اذیتم میکرد . که کی چی میگه و چیکار میکنن و .. 
حالا اگه خبری باشه ، خانوادم بهم میگن . یا حتی خود همسر که توی یکیش عضوه برام تعریف میکنه .
هرچیم یادشون بره ، مهم نیست . بعد خبر میرسه ، دلیلی واسه کنجکاوی نداره . 
از وقتی کم حوصله هم شدم که هیچ ... ترجیح میدم خودم انتخاب کنم الان چه کاری تو این فضا داشته باشم . و اسیر وسوسه هاش نشم .
اما وب نویسی رو خیلی دوست دارم . یه جور دفتر خاطرات مجازیه واسه من . با نوشتن ، ذهنم آروم میگیره . همیشه دفتر خاطرات داشتم . تا قبل از روی کار اومدن نت ، یادمه از یه جایی به بعد رمزی کرده بودم خطمو ، فقط خودم میتونستم بخونم و بنویسمش خخ
دانشگاه که رفتم بجز من ، یکی دیگه از بچه های خوابگاه هم خط رمزی داشت و وقت فارغ التحصیلی دیگه خیلی از بچه ها خط رمزی داشتن ههه 
وقتی وارد وب نویسی شدم ، از همه چی می نوشتم . هرچیزی که ذهنمو درگیر خودش میکرد . یادش بخیر پارسی بلاگ اولین وبم بود . تا همین دو سال پیشم داشتمش ، زیاد فعال نبود . فقط نگهش داشته بودم . دیگه حذفش کردم .
بعدم بلاگفا و میهن بلاگ .
حالام که فقط میهن بلاگ .
وبگردی هم دوست دارم ، اما محدوده ، معمولا هم خاموشم. 
خودمم دوست ندارم زیاد دیده بشم . ینی معرفی کنم وبمو . دوست دارم بیشتر از تفکراتم و ذهن درگیرم بنویسم تا اتفاقات روزمره و ماجراها.
پرحرفی کردم شرمنده . 
از وجود پدرهمسر دارم سواستفاده میکنم که پای تلویزیون نشسته و بهارم چسبیده بهش و سرگرمه باهاش ، منم نشستم پای گوشی .
جدولم میخوام حل کنم تازه خخ .
ینی میشه یه روزی بیاد حالم خوبه خوب باشه ؟ فراموشی هام کمتر شه ، باحوصله تر شم و از استرسهام کمتر شه ؟ 
هرروز استرس اینو نداشته باشم که امشب که همسر از در بیاد داخل غرغر نکنه و حرف از بیرون اومدن نزنه ؟ 
به لطف مشاوره واقعا داره بهتر میشه ، این جلسه یه سری تکنیک ماهیانه بهش داده که تاثیرش رو دارم میبینم.
خصوصا وقتی دیشب از مادرش و خواهرش ناراحت بود که فرتی با یه مشکل نشستن دارن آرزوی مرگ میکنن !!!!!!!! 
یا ابراز محبت ها و توجه کردناش بهم ! 
ینی میشه همه چی درست شه ؟!


پ.ن 
_ دوماه از راه اندازی کارگاه گذشت و همچنان خبری از پول نیست . همش شده طلب بی وصول ..
قسطام رو نتونستم پرداخت کنم . مادرم اینا تقبل کردن تا وقتی پول بدستمون برسه حساب کنیم . 
نمیدونم دیگه کی قراره پول بدستمون برسه ؟
جلوی همسر هم که نمیشه حرف زد ! 
خانوادشم بدتر ..
بجای دلداری سریع میگن وام نمیگرفتین خب ، میثم که دوست نداشت از اول نباید میرفت و ... 
خانواده خودمم دیگه تا یه حدی میشه حرف زد ، میدونن چیزی دستمونو نگرفته اما خب نمیشه که دیگه همه چیز رو گفت هییییی .
اما همچنان من امیدوارم به آیندش ..
کاش همسر طاقت بیاره فقط ..


_ واقعا معذرت خواهی بابت پرحرفی 






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تنهادلشکسته
چهارشنبه 10 مرداد 1397 05:09 ق.ظ
سلام
عزیزم
دیر اومدم
نمیدونم چی شده
نگران شدم
گفتم بیام از اونجایی که نخوندم بخونم
پاسخ رها : سلام عزیزم . فعلا رمزیش نکردم ، بخون .
دلابانو
یکشنبه 31 تیر 1397 09:08 ق.ظ
سلام رهاجانم
عزیییییییییییزم
چه حس خوبی گرفتم از این پستت رهاجونم
الحمدلله که تاثیر مشاوره هارو می بینی
ان شاالله همسرتم بهتر شدن حالش باعث میشه مشتاق باشه و همینطور ادامه بده.
امیدوارم روز به روز بیای بنویسی خوش تری عزییییزدلم
اون موضوع رو هم خوب کردی نوشتی. قشنگ حس کردم انگار رو دلت مونده بود و آرومت کرد گفتنش.
وای وای چقدر بچه داری سخته:| خدا قوت بهت بده.
پاسخ رها : سلام دلابانو جونم .
خوشحالم که حس خوبی پیدا کردی ، شرمنده من که همش آه و ناله مو میارم اینجا
خدا کنه اون روز بیاد واقعا .
اع معلوم بود ؟
بچه داری که نگوووو ....
زهرا
شنبه 30 تیر 1397 09:52 ب.ظ
امروز اومدم رمزی بودی گفتم ای بابا چرا همه وبلاگ نویسا رمزی میکنن ولی حالا خوشحالم که میتونم بخونمت
پاسخ رها : عزیزمی
احتمالا کاملا رمزی نمیشم من . فقط پستایی که جزئیات بیشتری توش نوشتم رمزی میکنم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر