مددی مولا

نویسنده :رها
تاریخ:چهارشنبه 3 مرداد 1397-01:22 ق.ظ

ساعت نزدیکای ۲ نیمه شبه ، چراغای خاموش ، سکوت ، سردرد و .. 
دقیقا الان نمیدونم کجای قصه زندگیم هستم .
پر از حس متناقض ...
پر از حرف ...
باز بحث کاری ... باز قدرت مادرهمسر ... باز تصمیم ترک کار ... 
به همین راحتی ...
حالم خوب نیست . حالم اصلا خوب نیست .
کاش میتونستم چشمامو ببندم و رویا پردازی کنم ...
که الان فردا شبه ، معجزه ای اتفاق افتاده و چرخ گردون زندگی منم بالاخره افتاده رو غلتک ...
فردا شب .. نه امشبی که قراره از راه برسه ، نزدیک خونه ما جشن بزرگی برپا میشه . جشن میلاد امام رئوفی که دستش رو سر همه دل شکسته ها و عاشقاست.
رها اما بی قراره ...
نه اونقدر لایقه که صداش به آسمون برسه و آقا بشنوه به کرم و فضلش نیازمنده ...
نه اونقدر عاشقه که بگه آقا جان همه دردهام فدای یه لحظه شادی شیعیان شما .
رها ...
سرگردونه ..


پ.ن : 
_ ای کاش دستم به نوشتن میرفت تا بتونم بدون درد بنویسم همه چیز رو ... 
_ دلم معجزه میخواد . یه دست بزرگ نوازشگر که آروم موهامو نوازش کنه و بگه تو بخواب ، من هستم . من بیدارم . فردا که بیدار بشی همه چیز حل شده . 
حیف ... 
حیف که چشمام بازه ... سوئیچ توی راه پله ست واسه آقا پیمان  ، و شوهری که فردا باید چشمام به صورتش باز شه !!!!!

_ و من باز دلم معجزه میخواد . 







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تنهادلشکسته
چهارشنبه 10 مرداد 1397 05:11 ق.ظ
قربون قلب غمگینت خواهرجانم
پاسخ رها :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر