اینجا

نویسنده :رها
تاریخ:یکشنبه 7 مرداد 1397-11:17 ب.ظ

از صبح زود بعد از نماز فعالیت و حرکت شروع میشه تا شب نهایتا ساعت ۱۲ .
انرژی و امید و برنامه و .. و... یه دنیا حرف و تعریف از موضوعات مختلف که گاهی هضمش خارج از توان رهای امروز هست .
انگار نه انگار که روزی خودمم با همین شرایط میزیستم و روزگار میگذروندم.
اون روزا فکرشم نمیکردم یه روزی میاد که برای دوری و فرار از اینهمه انرژی ، دنبال بهانه بگردم و در آخر هم بتونم فقط لحظاتی اندک دور باشم و دوباره ناخواسته بیفتم تو چرخه پر حرکت زندگی خانه پدری .
نه میتونم پا به پاشون حرکت کنم و بگم و بخندم و فعالیت داشته باشم . و نه میتونم یه گوشه برم و خلوت کنم .
فقط میتونم با لبخند همراهی کنم .
مامان که نگا میکنه خودمو جمع و جور میکنم و عادی جلوه میدم که همه چی خوبه و راحتم و محکم و قاطع دارم پیش میرم . 
خواهرم وقتی یه سر میاد و میپرسه چه خبر ، میگم بیخیال نمیخوام راجع بهش حرف بزنم .
داداش که همسر رو خیلی دوست داره ، دعوامم میکنه که چرا اومدم !
ولی فقط لبخند و سکوت تحویلش میدم .
نگفتم چقدر مشکل داشتم با همسر. 
فقط گفتم کار ..
خواهرم یه چیزایی میدونه ولی نه همه چیز رو .
نگفتم بهشون چون انگار دارم به خودم و زندگیم هنوز فرصت میدم .
نمیخوام پرده های احترام پاره شه .
اصلا حرف زدن در موردش حالمو بد میکنه . خیلی بد . 
با خودم میگم توضیح بدم که چی بشه . که بگم مثلا حق با منه ؟! 
من میخوام زندگی کنم بازم . نمیخوام که جدال راه بندازم و های و هوی کنم که بیاین به دادم برسین و همسرمو ادب کنین ! 
اما پر از بغضم ...
بدتر از اون که همسر هییییییچ زنگ نزده تو این مدت !!!!
تا دیروز... تا همین دیشب قوی بودم .
اما الان ..
دلم شکسته ..
نه اینکه کم بیارم که نمیارم.
احساساتی تصمیم نگرفتم که الان پشیمون باشم .
این راه باید رفته بشه .
فقط ... الان ... اینجا ... میخوام حرف بزنم بلکه آروم شم .
تو خونه پدری فرصت گریه نیست .
همیشه دور و برم شلوغه ...
یکی میاد ، یکی میره ...
همیشه حرفی برای گفتن هست و نمیشه از مخاطب بودن فرار کرد .
نمیشه زمان زیادی تو اتاق موند . هم بهار هست با اموراتش ، هم مامانم و نگاهاش .
گرچه میدونم حواسش هست . و خوب هم میدونم سکوت کرده تا من زبون باز کنم .
اما امروز ..
یکم شکننده ترم ..
دل نازک تر ...
دلم گریه میخواد .تنها زمان خلوت آخر شبه ، وقتی همه خوابن . 
و من نمیدونم برسم به اون زمان یا نه ! 
از خونسردی خانواده همسر دلخورم ، از خود همسر خیلی دلگیرم . هیچی که نداشت زیاد اهل منت کشی بود . الان همینم نیست .
بهرحال چه زنگ بزنه چه نه ، من باید بمونم .
واسه گفتن همه چیز هم هنوز فرصت هست. 
به وقتش میگم .
فقط خدا کنه بتونم مقاومت کنم . و قوی پیش برم .
بتونم همون رهای سابق باشم .
اصلا این رهای شکست خورده رو دوست ندارم .
ازش بدم میاد .
و میدونم اینم دلیل دوم حرف نزدنم هست .
نمیخوام بیش از این جلوی خانوادم بشکنم . 
انگار دارم زور میزنم همون یه ذره غرورم رو هم حفظ کنم . 
که اگه شکست حال خودم بد میشه .
خیلییی بد .
خدایا کمکم کن .


پ.ن 
_ ممنون از همدردیتون دوستای خوبم . ببخشید که حالم زیاد خوب نیست و نمیتونم کامنتها رو درست و حسابی جواب بدم . 
تو این فضا راحت میتونم خودم باشم ، بدون نقاب . ممنونم که میشنوید و گوش میدین و همدلی میکنین.








داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دلابانو
شنبه 13 مرداد 1397 10:16 ق.ظ
سلام رهاجانم
خوبی عزیزم؟
پاسخ رها : سلام عزیزم ، ممنون پست گذاشتم دلابانو جون .
تنهادلشکسته
چهارشنبه 10 مرداد 1397 05:28 ق.ظ
عزیزم درکت میکنم و باهات همدردی میکنم
از خدا میخوام خودش کمک کنه آرامش به زندگیت برگرده بخاطر دخترتان
مراقب خودت و بهار باش
پاسخ رها : ممنون تنها جون . دعا بیشترین نیازیه که دارم . همش نگران اینم که مامانم صبرش تموم شه
شادیه
سه شنبه 9 مرداد 1397 09:53 ق.ظ
رها جان تو همیشه دختر عاقل و فهمیده ای بودی و عملکرت همیشه خوب بوده و مطمئنم این بارم تصمیم درست و منطقی رو خواهی گرفت.تو این برهه زمانی زندگیت دچار بحران شده و خیلی از واکنش ها و بازخورد از طرف اطرافیان طبیعیه هم به خودت فرصت بده هم به بقیه تا شرایط درک کنن.در نهایت خواست و تصمیم خودت بر همه چیز ارجحیت داره.دعاگوام.
پاسخ رها : ممنونم شادیه جون از درک و همراهیت، راستش انگار خانوادم دیگه دارن به حرف میان . مامان و بابا هی سوال میپرسن ازم ، که میثم زنگ نزد؟ ، حالا با کارگاه چیکار کرد ؟ و ..و ...
و من فقط میگم نمیدونم . و نمیپرسم . دیشبم که زنگ زد هی میپرسیدن چی گفت و حرفی زدین ؟ که گفتم ما حرف نزدیم .
و توجیهشون میکنم که میخوام دور باشم تا میثم سر عقل بیاد .
ممنون از دعات عزیزم .
مهتاب
سه شنبه 9 مرداد 1397 12:39 ق.ظ
تو خیلی قوی هستی همین روحیه اتم باعث شده نخوای مثل بقیه تسلیم یه زندگی بی هیچ تحرکی بشی آفرین
بمون سرحرفت فقط بخاطر زندگیت و آینده
پاسخ رها : ممنون که دلگرمی میدی عزیزم . کاش بتونم تا آخرش مقاومت کنم . ینی میشه حل بشه ؟
کاش همسر سر عقل بیاد .
بانوی عاشق
دوشنبه 8 مرداد 1397 11:42 ب.ظ
سلام رهاجان
قوی باش عزیزم تو‌میتونی
زندگی هنوز به تو احتاج داره
خوشحالم که غرور داری و خانواده رو وارد جزئیات نکردی
حتما همسرت فکر میکنه الان خانواده ت همه چیز ر‌و فهمیدن و روی اومدن نداره
حتما تو چند روز آینده میاد سراغت
برای آرامش تو دعا میکنم
برای بهبود شرایط زندکی هردومون
پاسخ رها : سلام عزیزم .
آره چون قبل از اومدن بهش گفتم میخوام همه چیز رو به خانوادم بگم . تصمیم داشتم بگم ، اما بعد که فکر کردم دیدم فعلا دست نگه دارم ببینم چی میشه .
ممنون از دعای خیرت عزیزم . ان شاءالله مشکل تو هم حل شه به فضل و کرم خداوند . من که خیلی محتاج دعا هستم ، فقط روم نمیشه دیگه از کسی بخوام .
زهرا. سین
دوشنبه 8 مرداد 1397 08:03 ب.ظ
عزیزم رها...
خدا کمکت میکنه... واقعا همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر میشه...چقدر فهمیده و صبوری
آفرین که ناامید نیستی و خودتو و زندگی و غرورتو حفظ میکنی
برای خراب کردن و پرده دریدن هیچ وقت دیر نیست
عجله نکن ایشالا به خودش میاد
همسرت به تو وابسته است نمیتونه دوری تو تحمل کنه
پاسخ رها : نمیدونم چی بگم ، دیشب زنگ زد اما فقط با بهار حرف زد. نخواستم حرف بزنم اونم اصرار نکرد . ولی دلش تنگ شده بود.تماس تصویری بود ، یه لحظه دیدم بغض کرده .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر